بخش ۶۱ - در بیان قناعت
با قناعت ساز دایم ای پسرگرچه هیچ از فقر نبود تلختر
هر سحر برخیز و استغفار کنفرصتی اکنون که داری کار کن
همنشین خویش را غیبت مکنغیر شیطان بر کسی لعنت مکن
چون شود هر روز در عالم جدیداز گناهان تو به میباید گزید
هر کرا ترسی نباشد از خداحق بترساند زهر چیزی ورا
تا توانی حاجت مسکین برآرتا برآرد حاجتت را کردگار
هست مالت جمله در کف عاریتگر بماند از تو باشد زاریت
عاریت را باز میباید سپردهیچ کس دیدی که زر با خود ببرد
حاصل از دنیا چه باشد ای امیننه گزی کرباس و دو سه گز زمین
هرچه دادی در ره حق آن تستهر که با اندک ز حق راضی شود
هر که با اندک ز حق راضی شودحاجت او را خدا قاضی شود
هست دنیا بر مثال جیفهٔبگذر از وی گر تو خو مردانهٔ
هست دنیا بر مثال قطرهٔبگذر از وی زانکه داری بهرهٔ
هر که سازد بر سر پل خانهٔنیست عاقل او بود دیوانهٔ
از خدا نبود روا جستن غناهست مؤمن را غنا رنج و عنا
فقر و درویشی شفای مؤمن استزانکه اندر وی صفای مؤمن است
مال و اولادت بمعنی دشمنندگرچه نزدیک تو چشم روشنند
انما اولادکم را یاد گیرمال و ملک این جهان را یادگیر
مرد ره را بود دنیا سود نیستهرگزش اندیشهٔ نابود نیست
هر کرا از صدق دل صافی بودخرقهٔ و لقمهٔ کافی بود
آنکه در بند زیادت میشوددور از اهل سعادت میشود
بندگان حق چو جان را باختنداسب همت تا ثریا تاختند
تا نبازی در ره حق آنچه هستآنچه میباید کجا آید بدست