بخش ۱۸ - در صفت فقر و صبر
فقر خود را پیش کس پیدا مکنمحنت امروز را فردا مکن
مر تو را آنکس که فردا جان دهدغم مخور آخر تو را یک نان دهد
تا به کی چون مور باشی دانهکش؟گر تو مردی فاقه را مردانه کش
بر توکل گر بود فیروزیاتحق دهد مانند مرغان روزیات
از خدا شاکر بود مرد فقیرگر دهد قوتش لب نان فطیر
خم مشو پیش توانگر همچو طاقتا نگردی یار با اهل نفاق
مرد ره را نام و ننگ از خلق نیستنفرتش از جامههای دلق نیست
هر کهرا ذوقِ نکونامی بودخاص مشمار که او عامی بود
گر تو را دل فارغ از زینت بودکی هوای مرکب و زینت بود؟
روی دل چون از هوا برتافتیبعد از آن میدان که حق را یافتی
هر که او از حرص دنیادار شدبی گمان از وی خدا بیزار شد
چون شترمرغی شناس این نفس رانه کشد بار و نه پرد در هوا
گر «بپر» گوییش گوید «اشترم»ور نهی بارش بگوید «طایرم»
چون درخت زهر رنگش دلکش استلیک طعمش تلخ و بویش ناخوش است
گر به طاعت خوانیاش سستی کندلیک اندر معصیت چستی کند
نفس را آن به که در زندان کنیهرچه فرماید خلاف آن کنی
نیست درمانش به جز جوع و عطشتا که سازی رام اندر طاعتش
چون شتر در ره درآی و بارکشبار طاعت بر در جبار کش
بار این در را به جان باید کشیدورنه همچون سگ زبان باید کشید
هرکه او گردن کشد زین بارهاباشد از نفرین برو انبارها
کردهای بار امانت را قبولاز کشیدن پس نباید شد ملول
روز اول خود فضولی کردهایوان فضولی از جهولی کردهای
جنبشی کن ای پسر کاهل مباشچون بلی گفتی به تن تنبل مباش
هر که اندر طاعتش کسلان بودحاصلش گمراهی و خذلان بود
راه پر خوف است و دزدان در کمینرهبری بر تا نمانی بر زمین
منزلت دورست و بارت بس گرانکوششی کن پس ممان از دیگران
هر که در راه از گرانباران بودهر دمش از دیده خونباران بود
لاشهای داری، سبک کن بار خویشورنه در ره سخت بینی کار خویش
چیست بارت؟ جیفهٔ دنیای دونکز پی آن گشته خوار و زبون
وقت طاعت تیزرو چون باد باشوز همه کار جهان آزاد باش