بخش ۶ - در علو مرتبه انسان
ای نموده جسم و جان از کایناتهست در تاریکیت آب حیات
ای همه اسرار جانان کرده فاشبیش ازین در صورت حسّی مباش
آنچه بخشیدم ترا آن قسم کنهم نموداری بکن فاش این سخن
آنچه هرگز آدمی نشنیده استنه کسی دانسته و نه دیده است
در رموز سرّ سبحانی بخوانسر این تفسیر ربّانی بدان
یک زمان بر منبر وحدت برآیزنگ شرک از صورت حس بر زدای
حافظان عشق را آور بجوشجملهٔ ذرّات آور در خروش
از زبور عشق سر آغاز کنپرّ و بال مرغ معنی باز کن
همچو داود آیت عشّاق خوانسر آن با مذهب عشّاق ران
از بحار عشق جوهر بار کناین زمان دل را بهمّت یار کن
بر سر عشّاق جوهرها ببارچون درآمد شاخ معنیّت ببار
هر زمان وصفی دگر آغاز کنهر نفس سازی دگر برساز کن
این همه ذرّات پیدا و نهاناز وجود خویشتن گردان عیان
این همه اشجار معنی بربرستجایشان بر خاک و باد و آذرست
قسمتی ده روح روحانی عشقتا بگوید راز پنهانی عشق
پرزنان سیمرغ وار از کوه قافکوه بر منقار معنی بر شکاف
از پس قاف وجودت رخ نمایاین معمّا را بمعنی برگشای
تو ازین صورت نه بینی جز که هیچعاقبت افتی میان پیچ پیچ
گر درین صورت بمانی زار تودر میان خاک افتی خوار تو
کارها در صورت و معنی فتادعقل را با عشق ازان دعوی فتاد
نکتهٔ سرّ عجب پیدا نمودهر دو عالم در دلم یکتا نمود
عقل سودا کرد بیحد بر دلمهر زمانی سخت تر شد مشکلم
هر زمانم از ره دیگر ببردتا مگر ما را نماید دست برد
گفت این نقش خیالست این مبینراه من جوی و مراد من گزین
گفتمش گرراست میگوئی یقینچیست پیدا نزد من راه این چنین
گفت سرگردان مشو تا بنگریگرنه از دور زمانه بگذری
نه ترا صورت نه آن معنی بودنه ترا دنیی و نه عقبی بود
هرکه او از عقل بگذشت از جنونهر که او با عقل باشد ذوفنون
هیچ عاقل مرد دو رنگی ندیدلیک یک میگشت در دو ناپدید
هیچکس او ترک جان و تن نگفتهیچکس بر روی آتش خوش نخفت
هیچکس دیدی که او خود را بکشتور بکشت این هست کاری بس درشت
ناگهان عشق از کمین گاه ازلروی خود بنمود بی مکر و حیل
هر دو عالم را بهم بر زد بکلعقل سودایی شد اندر عین ذل
عقل چون عشق از برابر گاه دیددر زمان از پیش تن شد ناپدید
وهم، از گفتار عقل بوالفضولهمچو بادی بود بی رأی و اصول
عشق سیمرغیست کورا دام نیستعشق را آغاز هست انجام نیست
عشق مغز کاینات آمد مدامعشق هر چیزی کند صاحب مقام
عشق آدم یافت از جنّت فتادعشق شورش بر همه عالم نهاد
عشق آتش بود و عقل آب ای پسرعشق خاکی و خرد باد ای پسر
عشق پنهان بود پیدا کرد کلعشق معشوقیست اندر عین ذل
عقل میخواهد جهان را پایدارعشق میخواهد که باشد پای دار
عشق بر منصور غالب گشته بودبود هم مطلوب و طالب گشته بود
عشق او را بر سر دارش کشیدعشق او را کرد از جان ناپدید
گر کلاه عشق خواهی سر ببراز خود و هر دو جهان یکسر ببر
عشق لوح و عرش و کرسی بستردعشق هرگز غیر جانان ننگرد
عقل ابلیس لعین از ره فکندعقل یوسف را درون چه فکند
جوهر عشقست بی ذات و صفتبرتر از ادراک و عقل و معرفت
جوهر عشقست پیدا ونهانحادث عشقست این هر دو جهان
جوهر عشقست دریای عظیمجوهر عشقست رحمان رحیم
ای دل از خون میکن از تن جام سازبعد از آن این زرق و دلق و دام ساز
جان خود در راه عشق ایثار کنجسم خود از عشق او بردار کن
بگذر از پنج و چهار و شش مبینتا شود عین عیان عین یقین
هفت اختر را برون کن ازدماغاز دوعالم کن تو جان و دل فراغ
چون نه جان ماند ونه دل جانان شویهم ز پیدائی خود پنهان شوی
در میان آن فنا صد گونه رازگفت با او لیک بی او گفته باز
محو گردی فانی مطلق شویدر جهان عشق مستغرق شوی
کل یکی گردد نماند این دویینیست آنجا جای مائی و تویی
جمله یک ذاتست اما بی عددجمله یک چیزست کلّی در احد
چون نماند صورتت را جسم و جاناول وآخر تو باشی جاودان
چون تو باشی اول وآخر توییجزو و کل را باطن و ظاهر تویی
از صفات و از مکان باشد خیالجمله یک گردد نیاید در زوال
این سخنها زان محقّق آمدستنه از آن جهل مطبّق آمدست
ازمعانی موحّد باشد اینگر ببیند هم مکان را در مکین
گر هزاران کاس بر آب آوریآن زمان در اندرونش بنگری
هر یکی را آفتابی باشد آنچون رود خورشید خوابی باشد آن
گر یکی شمع آوری تاریک جایصد هزاران آینه داری بپای
روی هر آیینهٔ شمعی بودآن همه از پرتو لمعی بود
در سوی باغی اگر آبی رودهردرختی را از آن تابی بود
آب روی خود بهر کس وا نمودهر درختی میوهٔ پیدا نمود
آن همه یک آب بود از روی طورهر یکی اسمی نموده گشته دور
آب خود را صانع اشیا کرده استمیوههای رنگ رنگ آورده است
هر سحرکان میوهٔ پیدا شودآن بقیمت عالمی یکتا شود
کوکبان سرگشته و خورشید و ماهجمله حیران گشته بر صنع اله
این همه معنی چو در جان باشدتدر صفت فرق فراوان باشدت
گر هزاران قرن گندم بدرویآن همه یکی بود نبود دویی
چون همه یک گندمست آن از عددجمله فانی میشود اندر احد
ذات گندم بود آدم بر صورکی بیابد سرّ این هر بیخبر
گر نگفتی مرورا لاتقرباکی شدی پیدا ولاد و اقربا
اندرین سر بود شیطان فضولگشته ردّ و آدم آنجا شد قبول
گندم آدم بند راه صورتستپای تا سر غرق عین حسرتست
سرّ گندم مصطفی دریافتستکو سر از کونین و عالم تافتست
آدم مسکین کجا دانست کوکین چه بازی بود پرگفتگو
بود ابلیس لعین از نور ونارآدم از روی حقیقت در غبار
نور در ظلمت توانی یافتنظلمت اندر نور شد نایافتن
چون عزازیل آدم خاکی بدیدبعد از آن خود رادر آن پاکی بدید
گفت یا رب من ز نور مطلقماینت خاک باطل و من بر حقم
هر که او خود را ببینند در میانبر کنارست از صفای صوفیان
من که چندین سال بر درگاه توبودهام اندر سلوک راه تو
من به جز تو سجده کس را چون کنممن ازین اندیشه دل پرخون کنم
بهترم از خاک من صدباره ترسجدهٔ تو کردهام زیر و زبر
علو و سفلم در بهشت جاوداننور تحقیقم عیان اندر عیان
جنّت و حور و قصور، آن منستجمله اندرحکم و فرمان منست
سالها گردیدهام شیب و فرازتا قبولم در میان عزّ و ناز
من کجا و آدم خاکی کجااین سخن با من بگو یا رب چرا
جز تو کس را سجده نکنم تا ابدگر قبولم ور بخواهی کرد رد
حق تعالی گفت مرابلیس راچند سازی این زمان تلبیس را
او بصد چیز از تو پیشم بهتر استاز هزاران همچو تو فاضلترست
سرّ خاکش آینهٔ کونین شداز تو تا او قرنها ما بین شد
آدم از خاکست و تو از آتشیاو قبولی دارد و تو سرکشی
خاک صد باره به از آتش بودزانکه جای سرکشان آتش بود
من نظر دارم درین خاک ضعیفهست بر درگاه ما او بس شریف
انبیا زین خاک پیدا آورملون لون از وی بصحرا آورم
آنچه من دانم در این خاک ای لعینسرّ اسرار هویدا و یقین
قرب خاک از آتش افزونتر بودگرچه آتش ذات او بر تر بود
دانهٔ بر خاک بسپار و بروبعد از آن صد دانهٔ دیگردرو
هرچه آتش را سپاری گم کندجمله را یکسر بسوزد نیک و بد
آدم خاکی کنون محبوب ماستجملهٔ ذرّات او مطلوب ماست
چون نیامد در نظر این خاک راهکار خود کردی عزازیلا تباه
پس ندا آمد که ای کروّبیانسجده پیش آدم آرید این زمان
جمله بنهادند سر را بر زمینایستاده بود ابلیس لعین
حق تعالی گفت ای جاسوس راهچند خواهی کرد در آدم نگاه
سجده کن در پیش آدم ای لعینبعد از آن اسرار کل در وی ببین
گفت ابلیس ای خداوند جهانپادشاه آشکارا و نهان
جز تو من کس را نخواهم سجده کردمن دویی هرگز نبینم جز که فرد
سالها من سجدهٔ تو کردهامدایماً فرمان ذاتت بردهام
سجده غیر تو نخواهم کرد مناین سخن فرمان نخواهم برد من
حق تعالی گفت آدم غیر نیستکور چشمی و ترا این سیر نیست
جسم آدم هم ز ما مشتق شدستسرّ او بر من همه بر حق شدست
تو کجا دریابی این اسرار ماگرچه سرگردان شدی در کار ما
لیک بر اسرار، ما داناتریمعالم الاسرار در خشک و تریم
سجدهٔ کن تا نگردی لعنتیگر ز ما امیدوار رحمتی
سجده کن یا لعنتم کن اختیارتا مکافاتت کنم در روزگار
گفت یا رب هر چه خواهی کن تراستآنچه میخواهی مرا ده کان سزاست
حق تعالی گفت مهلت بر منتطوق لعنت کردم اندر گردنت
نام تو کذّاب خواهم زد رقمتا بمانی تا قیامت متّهم
بعد از این ابلیس بود اندر کمینسر بدید و شد ورا عین الیقین
گفت سرّ این همین دم کشف شدزین همه مقصودم این امید بد
لعنت تو بهترم از رحمتستاین همه رحمت چه جای لعنتست
هرچه خواهی کن خطاب از من مگیرزانکه هستم از خطابت ناگزیر
لعنت آن تست و رحمت آن توبنده آن تست و قسمت آن تو
از خطاب تو دلم بیهوش گشتتا ابد از شوق این مدهوش گشت
ای گریزان گشته از محبوب خودپیش او یکسانست چه نیک و چه بد
گر طلب کاری تو چون ابلیس باشدایماً بیمکر و بی تلبیس باش
گر تو مرد راه بینی،تن بنههر زمان بی صد قفا گردن بنه
هر که او خواری حق کرد اختیاراز میان جمله آمد اختیار
چند خواهی کرد این تلبیس توخود نیندیشی هم از ابلیس تو