بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
آن یکی قلاب را بگرفت شاهخواست تادستش ببرد پیش راه
قلب زن مرد مرقع پوش بوداز حقیقت ذرهٔ باهوش بود
گفت با خانه بریدم این زمانتا نهم مالی که دارم در میان
چون بسوی خانه بردندش فرازاو مرقع برکشید و گشت باز
برهنه استاد پیش شهریارگفت اکنون کار باید کرد کار
زانکه این قلاب را از هرچه هستماحضر قلبیست این ساعت بدست
شاه گفتش از چه میگفتی دروغگفت تا در دین نباشم بی فروغ
عیب خود پوشیدم از بیم هلاکدر لباس خاص بی عیبان پاک
از چنین عیبی چو در روی آمدمزان لباس پاک یکسوی آمدم
تا نه بیند کس مرقع در برماهل دل را بدنگوید بر سرم
گر شدم بد نام در پیش سپاهجانب آن قوم میدارم نگاه
زانکه بد نامی ایشان خواستنکفرم آید کفر نتوان خواستن
شاه را از راستی آن جوانوقت خوش شد عفو کردش آن زمان
چند خواهی بود مرد ناتمامنه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام
چون قلم شو عشق را بسته میانپس به سرّ عشق بگشاده زفان
زانکه گر نبود ترا با عشق کارتو خری باشی بمعنی بی فسار