بخش ۱ - المقالة السابعه
سالک آمد پیش کرسی دل شدهخاک زیر پایش از خون گل شده
پیش کرسی خیره بر جا ایستادهمچو کرسی بر سر پا ایستاد
گفت ای صحن مرصع زان توصد هزاران قبه سرگردان تو
جملهٔ در فلک در درج تستمهر خندان در ده و دو برج تست
از تو میگردد فلک ذات البروجهم افول از تست ظاهر هم عروج
در جهان گر ثابت و گر نایریستلازم درگاه چون تو سایریست
منطقه بر بسته داری روز و شبمی نیاسائی زمانی از طلب
کهکشان پردانهٔ زرین تر استدر جهان تخم طلب چندین تراست
گر ز یک قطبست عالم را قراردر جهان تو دو قطبست آشکار
بر زمین وآسمان وسعت تراستواسع مطلق توئی رفعت تراست
آیة الکرسی است اندر شان ترابس بود این آیت و برهان ترا
چون ترا چندین مقام و دولتستوین همه صدق و صفا و صولتست
میتوانی گر مرا با این شکستره نمائی سوی مقصودی که هست
زین سخن کرسی قوی جنبنده شدگفتی از عرش مجید افکنده شد
گفت من ره جسته ام هر جا ازینکرسیم زان مانده ام بر پا ازین
آیة الکرسی چو از برکرده امدر دعا سر سوی عرش آورده ام
میبباید تا هزاران ساله راهبا چنین عمری رسم با جایگاه
چون رسیدم بعد از آن با جای خویشراه با سر گیرم از سودای خویش
میروم از سر به بن از بن به سرهمچو گوئی بام بام و در به در
هر زمانم زخم چون گوئی رسدمیندانم تا کیم بوئی رسد
آنک ازین سرّش سر یک موی نیستچون رساند دیگری را روی نیست
سالک آمد پیش آن پیر رجالداد پیش پیر حالی شرح حال
پیر گفتش ذات کرسی واسعستآسمان زو خافض و زو رافعست
پای تا سر درّ مکنون آمدستنوربخش هفت گردون آمدست
هست هر کوکب درو در طلبمی نیاساید زمانی روز و شب
میدود از شوق حضرت هر نفسمیدواند آسمانها را ز پس
هر کرا دایم چنین شوقی بودتحفهٔ او هر زمان ذوقی بود
پادشاهی ذوق معنی بردنستنه بزور خشک دینی بردنست
گر چو کرسی سرفرازی بایدتترک ملک نانمازی بایدت
ملک دنیا را که بنیادی نهندگرچه بس عالیست بربادی نهند