بخش ۱ - المقالة السادسه
سالک آمد پیش عرش صعبناکگفت ای سر حد جسم و جان پاک
هفت گلشن نقطهٔ پرگار توهشت جنت غرقهٔ انوار تو
اولین بنیاد در عالم توئیواپسین جسمی که ماند هم توئی
جسم و جان را کار پرداز آمدیجزو و کل را قبهٔ راز آمدی
جملهٔ ارواح را مرجع توئیجملهٔ اشباح را مقطع توئی
ای بقیومی حق قایم شدهقدسیان را کعبهٔ دایم شده
صد هزاران جوهر کروبینددر محبی اند و در محبوبیند
جمله ذاتت کعبهٔ خود ساختهتاابد دل در طواف انداخته
صد هزاران عنصر روحانینددر طواف تو بسر گردانیند
رحمت از هر دو جهان قسمت تراستزانکه از رحمن همه رحمت تراست
آنکه با چندین جلالت آید اومیتواند گر رهی بنماید او
عرش اعظم زین سخن از جای شدچون شفق از دیده خون پالای شد
گفت بر من زین سخن جز نام نیستلاجرم یک ساعتم آرام نیست
نیست از رحمن به جز نامی مراچند الرحمن علی العرش استوی
همچو گرگی گرسنه فرسوده امدر شکم هیچ ودهان آلوده ام
چون زموت سعد لرزیدم ز جایچون توانم داشت طاقت با خدای
گر ز پیشان آب روشن میرودتیره میگردد چو بر من میرود
هر دمم دولت رسد صد قافلهمن نمیبینم یکی را حوصله
لست ساقی روز میثاق آن مراستقصهٔ والتفت الساق آن مراست
هست اساس و اصل من برروی آبمن برآبی مضطرب همچون حباب
گرچه محراب ملایک گشته اممنصبی نیست این نه مالک گشته ام
من از آن کرسی نهادم زیر پایتا رسد خود دست من بر هیچ جای
خود ز زیر پای من کرسی برفتوز دماغم آنچه میپرسی برفت
حال خود برگفتمت ای پاک مردهمچو من در خون نشین بر خاک درد
سالک آمد پیش پیر خرده دانبرگشاد از حال او با او زفان
پیر گفتش هست عرش صعبناکعالم رحمت جهان نور پاک
هرکجا در هر دو عالم رحمتستجمله را از عرش رحمن قسمتست
منزل رحمت ز حق عرش آمدستپس زراه عرش در فرش آمدست
هر که او امروز رحمت میکندحق ز عرشش نور قسمت میکند
هرکه او بر زیردستان شد رحیمگشت دایم ایمن از خوف جحیم