بخش ۱ - المقالة التاسعة و الثلثون
سالک بیدل فغان برداشتهپیش دل شد دل ز جان برداشته
گفت ای حایل میان جسم و جانعکس اسرار تو ذرات جهان
جملهٔ اسرار هست و نیست راستتا ابد از ذات تو حاصل تراست
هست آن ذرات جمله معنویدایماً پاک از یکی و از دوی
وی عجب آنجا یک و دو نیز هستنیست تمییز و همه تمییز هست
گر نبودی هست و نیست آیات توجزو بودی کل نبودی ذات تو
جمله داری و نداری هیچ چیزتا چو هر بودت بود نابود نیز
با احد دور از عدد چون شنیدیهمچو جمعه نی خودی نه بیخودی
چون یسار تو یمین آمد همههرچه آن را گوئی این آمدهمه
این و آنت نقد آن و این بس استحجت کلت ایدیه این بس است
در میان اصبعین افتادهٔلاجرم غیری و عین افتادهٔ
اصبعینت را یمین سلطان بسستاین دو حجت دایمت برهان بسست
چون چنین قربی مسلم آمدتکمترین بعدی دو عالم آمدت
قربتی ده این بعید افتاده رابیدلی در من یزید افتاده را
دل ز بیدل چون شنود اسرار اوهمچو دل سرگشته شد در کار او
گفت من عکسی ام از خورشید جانمست جاوید از می جاوید جان
دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاستکی کند ظاهر چو باطن کار راست
قلب از آنم من که میگردم مقیمتا رسد از نفخ روحم یک نسیم
قلب از آنم من که میگردم مدامتا رسد از قرب جانم یک سلام
قلب از آنم من که میگردم چو گویتا رسد ازجان مرا یک ذره بوی
دایماً بی باده مست افتاده امکز چنان باطن بدست افتاده ام
باطنی کانرا نهایت روی نیستاهل ظاهر را ازو یک موی نیست
جان ز باطن میرسد من چون کنملاجرم زین غصه خود را خون کنم
یک نفس گر قرب من میبایدتدر میان خون وطن میبایدت
ورنه ترک خون و ترک خاک گیرپاک گرد و راه جان پاک گیر
سالک آمد پیش پیر هوشیارحال خود برگفت دل پر اضطرار
پیر گفتش هست دل دریای عشقموج او پرگوهر سودای عشق
درد عشق آمد دوای هر دلیحل نشد بی عشق هرگز مشکلی
عشق در دل بین و دل در جان نهانصد جهان در صد جهان درصد جهان
در کلیدانی چه میباشی همیاین جهانها راتماشا کن دمی
چند اندیشی بدین میدان درآیهمچو گوئی گرد و سرگردان درآی
مصلحت اندیش نبود مرد عشقبیقراری خواهد از تو درد عشق