گنج

بخش ۱ - المقالة السابعة و الثلثون

سالک آتش دل شوریده حالشد ز خیل حس برون پیش خیال
گفت ای در اصل یک ذات آمدهپنج محسوست مقامات آمده
تو یکی و جملهٔ پاک و نجسمیکنی ادراک همچون پنج حس
شم و ذوق و لمس با سمع و بصرکرده یک لوح ترا ذات الصور
آنچه حاجت بود پنج آلت برونشتو بیک آلت گرفتی در درونش
پارهٔ چون دور بودی از عددپنج مدرک نقدت آمد از احد
چون زمانی و مکانی آمدیپنج ره در خرده دانی آمدی
گرچه بودت پنج محسوس آشکارمدرکت هر پنج شد در پنج یار
چون نیارستی بیک ره پنج دیداز زمان ذات تو چندین رنج دید
وی عجب از پنج ادراک قویصورتی ماند از زمانه معنوی
چون بوحدت آمدی نزدیک تربود راه تو ز حس باریک تر
پس به وحدت از عدد درکش مراره به من بنمای و کن دلخوش مرا
تا برون آیم ز چندین تفرقهخرقه بر آتش نهم از مخرقه
سر به وادی محبت آورمره درین غربت به قربت آورم
زین سخن همچون خیالی شد خیالحال بر وی گشت حالی زین محال
گفت من زین نقد بس دور آمدمزینچه میجوئی تو مهجور آمدم
چون به من در خواب می آید خطابکی توانم دید بیداری به خواب
هیچ صورت هیچ معنی هیچ کارنیست جز در پرده بر من آشکار
آنکه در پرده بود فریاد خواهدیگری را چون دهد در پرده راه
هیچ نگشاید ز من در هیچ حالمن خیالم چند پیمائی خیال
گر طلبکاری ازینجا نقل کنپای نه بر حس و ره بر عقل کن
سالک آمد پیش پیر مهربانحال خود با او نهاد اندر میان
پیر گفتش هست دیوان خیالاز حس و از عقل پر خیل مثال
هرکجا صورت جمال آرد پدیدزو مثالی در خیال آرد پدید
قسم حس آمد فراق اما خیالنقد دارد از همه عالم وصال
هرچه خواهد جمله در پیشش بودوینچنین وصلی هم از خویشش بود
حس چنان در بعد افتادست طاقکز وصال نقد بیند صد فراق
نانهاده یک قدم در وصل خویشصد فراقش آید از هر سوی پیش