گنج

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل

بود کشتی گیر برنائی چو ماهسرکشان را سرنگون کردی براه
عاقبت از گردش لیل و نهارشد ز یک مویش سپیدی آشکار
موی را بر کند و بر دستش نهادپس سرشک از چشم خون افشان گشاد
گفت در کشتی چو سرافراختمسرکشان را سرنگون انداختم
ای عجب این موی سرافراختستسرنگونم بر زمین انداختست
با همه مردان بکوشم وقت کارنیستم در پیش موئی پایدار
ساختستم با بتر در صبح و شاموز بتر بهتر همی جویم مدام
با بتر تا چند خواهی ساخت تودر بتر بهتر چه خواهی باخت تو
بهترین چیزی که عمرست آن درازدر بتر چیزی که دنیاست آن مباز
ای بیک جو بهر دنیا جان فروشبوده یوسف را چنین ارزان فروش
چون تو یوسف را بجان نخریدهٔلاجرم او را بجان نگزیدهٔ
یوسف جان را کسی سلطان کندکو خریداری او از جان کند
یوسف جانت عزیزست ای پسربهترت از وی چه چیزست ای پسر
قدر یوسف کور نتواند شناختجز دلی پر شور نتواند شناخت