گنج

بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل

خسروی میرفت در صحرا و شخبا سپاهی در عدد مور و ملخ
جملهٔ صحرا غبار و گرد بودبانگ پیل و کوس و بردا برد بود
بود بر ره شاه را ویرانهٔخفته بر دیوار آن دیوانهٔ
شاه چون پیش آمدش او برنخاستهمچنان میبود کرده پای راست
شاه گفتش ای گدای خاک راهتو چرا حرمت نمیداری نگاه
شاه میبینی و لشکر پیش و پسبرنخیزد چون منی را چون تو کس
پیش شه دیوانهٔ آزادوشهمچنان خفته زبان بگشاد خوش
گفت آخر از چه دارم حرمتتیا کجا در چشمم آید نعمتت
گر به قارونی برون خواهی شدنهمچو قارون سرنگون خواهی شدن
ور چو نمرودی تو از ملک و سپاههمچو او گردی بیک پشه تباه
ور نکو روئیست در غایت تراکافری باشی ز ترکان ختا
ور ترا علمست و با آن کار نیستاز تو تا ابلیس ره بسیار نیست
ور تو همچون صاحب عادی به زورسردهد چون عوج یک سنگت بگور
ور بهشت آمد سرایت خشت خشتهمچو شدادت کشند اندر بهشت
ور نداری این همه عیب و بدیپس چو هم باشیم هر دو در خودی
هر دو از یک آب در خون آمدیمهر دو از یک راه بیرون آمدیم
هر دو از یک زاد بر پائیم ماهر دو از یک باد برجائیم ما
هر دو در یک گز زمین افتاده ایمهر دو اندر یک کمین افتاده ایم
هر دو از یک مرگ خیره میشویمهر دو با یک خاک تیره میشویم
در همه نوعی چو با تو همدمممن چرا برخیزم از تو چه کمم