گنج

بخش ۱ - المقالة الخامسة و الثلثون

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۷ بیت
سالک آمد موج زن جان از وفاپیش صدر و بدر عالم مصطفی
حال او اینجا دگرگون اوفتادخاک بر سر کرد و در خون اوفتاد
گفت ای سلطان دارالملک دینوی رسول خاص رب العالمین
ای دل افروز همه دین گسترانوی سپیدار همه پیغامبران
ای ملک را بوده استاد ادبوی فلک را کرده ارشاد طلب
ای مه و خورشید عکس روی توعرش و کرسی جفتهٔ در کوی تو
آفرینش را توئی مقصود بسچون تو اصلی پس توئی موجود بس
بهترین جملهٔ وز حرمتتبهترین امتان شد امتت
بهترین شهرها هم شهر تستبهترین قرنها از بهر تست
بهترین هر کتاب از حق تراستبهترین هر زفان مطلق تراست
بهترین خانها بیت اللّه استوآن ترا هم قبله هم خلوتگه است
چون بهینی در بهینی یا بهینپیشت آمد قطرهٔ ماء مهین
گرچه ننگی ام ولی زان توامعاشق دیرینه حیران توام
گرچه دارم بی عدد بی حرمتیتو منه بیرون مرا از امتی
از درت گر هیچ درماند یکیهیچ در دیگر نماند بی شکی
از درت آن را که نگشاید دریتا ابد نگشایدش در دیگری
گرچه راهت پای تا سر نور بودلیک راهی سخت دورادور بود
من بهر در میشدم در راه توتا رسیدم من بدین درگاه تو
زان بهر در رفتم و هر گوشهٔتا دهندم در ره تو توشهٔ
زان همه درها که آن در راه تستتا ابد مقصود من درگاه تست
چون به عون تو بدین درآمدموز در تو خاک بر سر آمدم
گر دهی یک ذره جانم را عیاناز میان جان نهم جان بر میان
چون دو عالم سایه پرورد تواندهم زمین هم آسمان گرد تواند
از در تو من کجا دیگر شومگر شوم بی امر تو کافر شوم
چون بهشتم جز سر این کوی نیستاز چنین در ناامیدی روی نیست
از هدایت کسر من پیوند کنهدیهٔ بخش و مرا خرسند کن
مصطفای مجتبی سلطان دینچون شنود این سر ز سرگردان دین
دید کان سالک تظلم مینمودرحمتش آمد تبسم مینمود
گفت تا با تو توئی ره نبودتعقل عاشق جان آگه نبودت
یکسر موی از تو تا باقی بودکار تو مستی و مشتاقی بود
لیک اگر فقر و فنا میبایدتنیست در هست خدا میبایدت
سایهٔ شو گم شده در آفتابهیچ شو واللّه اعلم بالصواب
لیک راه تو درین منزل شدننیست الا در درون دل شدن
گر چو مردان حال مردان بایدتقرب وصل حال گردان بایدت
اول از حس بگذر آنگه از خیالآنگه از عقل آنگه از دل اینت حال
حال حاصل در میان جان شوددر مقام جانت کار آسان شود
پنج منزل درنهاد تو تراستراستی تو بر تو است از چپ و راست
اولش حس و دوم از وی خیالپس سیم عقلست جای قیل وقال
منزل چارم ازو جای دلستپنجمین جانست راه مشکلست
نفس خود را چون چنین بشناختیجان خود در حق شناسی باختی
چون تو زین هر پنج بیرون آمدیخرقه بخش هفت گردون آمدی
خویشتن بی خویشتن بینی مدامعقل و جان بی عقل و جان بینی تمام
جمله میبینی به چشم دیگریجمله میشنوی و تو باشی کری
هم سخن گوئی زفان آن تو نههم بمانی زنده جان آن تو نه
گر بدانی کاین کدامین منبع استقصهٔ بی یبصر و بی یسمع است
چون تو باشی در تجلی گم شدهتو نباشی مردم ای مردم شده
موسی آن ساعت که بیهوش اوفتاددر نبود و بود خاموش اوفتاد
در حلول اینجا مرو گر ره رویدر تجلی رو تو تا آگه روی
چون بدین منزل رسیدی پاکبازگر همه بر گویمت گردد دراز
چون ره جان بی نهایت اوفتادشرح آن بی حد و غایت اوفتاد
آنچه آنجا بینی از انواع رازصد هزاران سال نتوان گفت باز
چون تو خود اینجا رسی بینی همهحل شود دنیائی و دینی همه
پس برو اکنون و راه خویش گیرپنج وادی در درون در پیش گیر
چون شدت آیات آفاقی عیانزود بند آیات انفس را میان
داد یک یک عضو خود نیکو بدهظلم کن بر نفس و داد او بده
زانکه حق فردا ز یک یک عضو توباز پرسد بل ز یک یک جزو تو
چون دل سالک قرین راز گشتاز پس آمد کرد خدمت بازگشت
سالک آمد پیش پیر محترمبازگفتش قصهٔ خود بیش و کم
پیر گفتش مصطفی دایم بحقدر جهان مسکنت دارد سبق
نقطهٔ فقر آفتاب خاص اوستدر دو کونش فخر از اخلاص اوست
فقر اگر چه محض بی سرمایگی ستباخدای خویشتن همسایگی ست
این چه بی سرمایگی باشد که هستتا ابد هر دو جهانش زیر دست
چون بچیزی سر فرو نارد فقیرپس ز بی سرمایگی نبود گزیر
سر بسر هستند خلقان جهانجملهٔ مردان حق را میهمان
هرچه از گردون گردان میرسداز برای جان مردان میرسد
خلق عالم را برای اهل رازخوان کشیدستند شرق و غرب باز
وی عجب ایشان برای گردهٔروز و شب از نفس خود آزردهٔ