گنج

بخش ۴ - الحكایة و التمثیل

گشت پیدا یک کبوتر نازنینرفت موسی را همی در آستین
از پسش بازی درآمد سرفرازگفت ای موسی بمن ده صید باز
رزق من اوست ازمنش پنهان مدارلطف کن روزی من با من گذار
گشت حیران موسی عمران ازینمیتوان شد ای عجب حیران ازین
گفت این یک را امانم حاصل استواندگر یک گرسنست این مشکلست
زینهاری پیش دشمن چون کنمهست دشمن گرسنه من چون کنم
گفت اکنون هیچ دیگر بایدتگوشتت یا این کبوتر بایدت
باز گفتا گوشتی گر باشدمراضیم به از کبوتر باشدم
کز لکی خواست از پی مهمان خویشتا ببرد پارهٔ از ران خویش
باز چون گشت ای عجب واقف زرازشد فرشته صورت و گم گشت باز
گفت ما هر دو فرشته بودهایمتا ابد از خورد و خفت آسودهایم
لیک ما را حق فرستاد این زمانتا کند معلوم اهل آسمان
شفقت تو درامانت داشتنرحمت تو در دیانت داشتن
هرکرا چشمی بشفقت باز شددر حریم قرب صاحب راز شد
عفو آمد مذهبش تا بود اوبی کرم یک دم نمیآسود او