بخش ۱ - المقالة الرابعة و الثلثون
سالک دل مردهٔ درمان طلبپیش روح اللّه آمد جان به لب
گفت ای روح مجرد ذات توزندگی در زندگی آیات تو
تا ابد فتح و فتوح مطلقیاز قدم تا فرق روح مطلقی
پرتو خورشید عکس جان تستآب حیوان دست شوئی زآن تست
ای ورای جسم وجوهر جای تودر طهارت نیست کس بالای تو
چون دم رحمن مسلم آمدتمهر همبر صبح همدم آمدت
صبغة اللّه از درون می آوریوز خم وحدت برون می آوری
صبغةاللّه را بخود ره دادهایزآنکه ابرص نور اکمه دادهای
گرچه رنگت را رکوعی بایدمبرنخواهم گشت بوئی بایدم
عالم جانی تو جانی ده مراگر سگی ام استخوانی ده مرا
من بسوزم ز آرزوی زندگیچون تو داری زندگی وبندگی
آمدم تا بندهٔ خاصم کنیزندهٔ یک ذره اخلاصم کنی
عیسی مریم دمی بر کار کردمست ره را از دمی هشیار کرد
گفت از هستی طهارت بایدتور خرابی صد عمارت بایدت
پاک گرد از هستی ذات و صفاتتا بیابی هم طهارت هم نجات
زآنکه گر یک ذره هستی در رهستدر حقیقت بت پرستی در رهست
گر ز جان خود فنا باید ترانور جان مصطفی باید ترا
تا زنور جان او سلطان شویتا ابد شایستهٔ عرفان شوی
من که او را یک مبشر آمدمدر بشارت هم مقصر آمدم
بر در او رو بشارت این بَسَتخاک او گشتی طهارت این بَسَت
سالک آمد پیش پیر کایناتقصهٔ برگفت سر تا سر حیات
پیر گفتش هست عیسی را بحقدر کرم در لطف ودرپاکی سبق
زهر را از صدق خود تریاک دیدهرچه دید از پاکی خود پاک دید