بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
عشق لقمان سرخسی زور کردسوی صحرا بردش و در شور کرد
شد چو طفلی خرد بر چوبی سوارکرد چوبی نیز در دست استوار
گفت خواهم شد بجنگ امروز منبو که یکباری شوم پیروز من
با دلی پر شور میشد همچنانعاقبت ترکیش بگرفت آن زمان
ترک زود آن چوب از دستش بکندپس بزخم چوب در بستش فکند
جامه و رویش همه درخون گرفتبعد ازآن رفت و ره هامون گرفت
عاقبت برخاست لقمان شرمسارجامه و رویش ز خون چون لاله زار
سوی شهر آمد بخون غرقه شدهخلق گرداگرد او حلقه شده
سایلی گفتش که جنگت چون برفتگفت بد یا نیک باری خون برفت
گفت تو به آمدی یا او بحربگفت هم رویم ببین هم خرقه ضرب
چون من اندر جنگ بودم مرد مردزین چنین گلگونه رویم سرخ کرد
غرقهٔ خونم همی بنگر مپرسجامه و رویم ببین دیگر مپرس
می نیارست او بخود این کار کردآمد و ترکیم با خود یار کرد