بخش ۷ - الحكایة و التمثیل
عاشقی میرفت سوی حج مگرشد بر معشوق بر عزم سفر
گفت اینک در سفر افتاده امهرچه فرمائی بجان استاده ام
در زمان معشوق آن مرد نژندنیم خشتی سخت در عاشق فکند
همچو دُرّیش از زمین برداشت مردبوسه بر داد و درو سوراخ کرد
پس بگردن درفکند آن را بنازمینکرد از خویشتن یک لحظه باز
هرکه زو پرسید کاین چیست ای عزیزگفت ازین بیشم چه خواهد بود نیز
در همه عالم بدین گیرم قرارکاینم از معشوق آمد یادگار
هرکرا بوئی رسد از سوی اوهر دو عالم چیست خاک کوی او
گر ازو راهی بود سوی تو بازتو ازین دولت توانی کرد ناز
گر ترا آن راه گردد آشکارهرچه تو گوئی بود از عین کار