گنج

بخش ۱ - المقالة الثانیة و الثلثون

سالک آمد پیش موسی ناصبورموسم موسی بدید از کوه طور
گفت ای نور دو عالم ذات تونه فلک ده یک زنه آیات تو
ای بشب گنج الهی یافتهاز شبانی پادشاهی یافته
در شبانی گر رمه کردی بدستبلکه در یک شب همه کردی بدست
تو چه دانستی که با چندین رمهآن همه حاصل کنی با این همه
از گلیمی آمدی بیرون کلیمدر شبانی پادشا گشتی مقیم
در همه آفاق روزان و شباناین چنین روزی نیابد یک شبان
روزیت چون در شبانی شد قویدر شبانی ختم کردی شبروی
چون شنود انی انا اللّه گوش توهفت دریا خاست از یک جوش تو
آتش حضرت ز راهت در ربودکهربای حق چو کاهت در ربود
بود تا آتش ز تو صد ساله راهتو بیک جذبه شدی آنجایگاه
کرد آن آتش جهان بر تو فراخای همه سر سبزی آن سبز شاخ
چون شدی بیخود ز کاس اصطناعکرد جان تو کلام حق سماع
از حجب چون آن کلام آمد بدرگشت یک یک ذره داودی دگر
صد جهان پرعقل بایستی و هوشتا شدی آنجایگه جاوید گوش
این چنین دولت که جاویدان تراستخاص سلطانی و خود سلطان تراست
گر کنی یک ذره دولت قسم مندر دو عالم با سر آید اسم من
موسی عمرانش گفت ای سوختهتانگردی آتشی افروخته
جان نسوزی تن نفرسائی تمامره نیابی سوی جانان والسلام
اول از هستی خود بیزار شوپس بعشق نیستی در کار شو
گر شوی در نیستی صاحب نظردر جهان فقر گردی دیده ور
فقر کلی نقد خاص مصطفاستبی قبول او نیاید کار راست
چون بدیدم فقر و صاحب همتیشخواستم از حق تعالی امتیش
چون تو هستی امت او شاد باشبندگی او کن و آزاد باش
راه او گیر و هوای او طلبدر رضای حق رضای او طلب
مرده دل مردی تو و راهیست دورزنده کن جان از دم صاحب زبور
سالک آمد پیش پیر پاک ذاتشرح دادش آنچه بود از مشکلات
پیر گفتش جان موسی کلیمعالم عشق است و دریای عظیم
در جهان عشق او دارد سبقعشق را او میسزد الحق بحق
عشق دولت خانهٔ هر دو جهانستهرکه عاشق نیست داوش در میانست
روی میباید بخون خویش شستتا بود در عشق مرغ جانت چست
عاشقی در عشق اگر نیکو بودخویشتن کشتن طریق او بود
هر کرا با عشق دمسازی فتادکمترین چیزیش جانبازی فتاد