گنج

بخش ۷ - الحكایة و التمثیل

خواجهٔ را طوطی چالاک بودزهر با سر سبزیش تریاک بود
مدت یکسال میدادش شکرتا بنطق آید شکر ریزد مگر
روز و شب در کار او دل بسته بودز اشتیاق نطق اودل خسته بود
گرچه میدادش شکر سالی تماماو نگفت از هیچ وجهی یک کلام
عاقبت کاری قوی ناخوش فتاددر سرای آن خواجه را آتش فتاد
چون بگرد آن قفس آتش رسیدتفت آن در طوطی دلکش رسید
گفت هین ای خواجه زنهار الامانورنه در آتش بسوزم این زمان
خواجه گفتش چون چنین کاری فتادآمدت از من چنین در وقت یاد
درکشیدی دم شبان روزی تماماز کجا آوردی اکنون این کلام
چون ز بیم جان خود درماندیاز قصور عجز خویشم خواندی
از برای خویش پیشم خواندهٔدفع آتش را بخویشم خواندهٔ
گرنکردی آتشت جان بی قراربا منت هرگز نبودی هیچ کار
یاد من پیوسته چون باد آمدتاین چنین وقتی ز من یاد آمدت
چون بکردی یاد من بیگانه وارتن کنون در سوز ده پروانه وار
هرکه در آتش چو ابراهیم نیستگر بسوزد همچو طوطی بیم نیست
تانیفتد کار در کار ای پسرکی ز کار افتادگی یابی خبر
هست خلت عین کار افتادگیگر خلیلی کم طلب آزادگی
راه تو زیر و زبر افتادنستزآنکه بهبودت بتر افتادنست