گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۵ بیت
بود اندر عهد موسی کلیمبُرخ اسود بیدلی با دل دو نیم
آنچنان سر سبزئی در بُرخ بودکز سوادش چهرهٔ دین سرخ بود
شد تبه بر آل اسرائیل کارزانکه آمد خشک سالی آشکار
سایه می‌افکند قحطی سهمناکخواستند افتاد خلقی در هلاک
خلقی آمد پیش موسی سر به سرتا به استسقا برون آید مگر
رفت موسی سوی صحرا بی قرارخواست باران از خدای کامکار
هم به استسقا نماز آغاز کردهم ید بیضا دعا را باز کرد
گرچه بسیاری دعا گفت آن زمانهیچ اثر پیدا نیامد در جهان
رفت موسی بعد ازآن یک بار نیزبرنیامد کار دیگر بار نیز
خواست شد خلقی در آن تنگی هلاکرفت موسی گفت ای دانای پاک
چیست دارو تا شود درمان پدیدچیست فرمان تا شود باران پدید
حق تعالی گفت با موسی به رازگر به بارانست قومت را نیاز
بنده‌ای دارم که او گوید دعااز دعای او شود حاجت روا
موسی آمد باز جست آن بنده رابُرخ دید آن بندهٔ فرخنده را
بُرخ را گفت ای لطیف نامدارچون جهان را قحطی آمد آشکار
سوی صحرا رنجه شو فردا پگاهوز خدا از بهر باران ابر خواه
زانکه گر زین سان بماند خشک سالعمر بر خلق جهان آید زوال
روز دیگر بُرخ آمد سوی دشتپس جهانی خلق بر وی گرد گشت
گفت یا رب خلق را در خون مکشهر زمان در رنج دیگرگون مکش
خلق را از خاک چون برداشتیگرسنه آخر چرا بگذاشتی
یا نبایست آفریدن خلق رایا نه بی شک لقمه باید حلق را
لطف کم شد یا کرم گویی نماندوآن همه انعام و نیکویی نماند
آن همه دریای بخشش کان تراستمی‌نبخشی می‌نریزی آن کجاست
گر تو زان می‌آوری این قحط سالتا دهی خلقان خود را گوشمال
بعد ازین ترسی که نتوانی همیبل توانی کرد به‌آسانی همی
لطف کن این خلق حیران را بدارجان چو دادی نان ده و جان را بدار
تا بگفت این فصل را بُرخ سیاهمرد بالا گشت از باران گیاه
جملهٔ عالم ز باران تازه شددل خوشی خلق بی اندازه شد
روز دیگر موسی عمران مگردید ناگه بُرخ را بر رهگذر
گفت ای موسی بدیدی آن زمانبا خدای تو چه گفتم آنچنان
گرمی من دیدی و گفتار منمردی من دیدی و هنجار من
زین سخن موسی چنان در تاب شدکآتش خشم آمدش وز آب شد
جوش میزد خشم او چون بحر ژرفخواست تا او را برنجاند شگرف
تا چنین شوریدهٔ نه سر نه بناینچنین گستاخ چون گوید سُخُن
جبرئیل آمد که ای موسی متابپس مرنجان بُرخ را از هیچ باب
زانکه حق میگوید این بُرخ سیاههست ما را بنده‌ای از دیرگاه
لطف ما را او به هر روزی سه بارمی‌بخنداند چو گلبرگ بهار
لطف ما را خنده از گفتار اوستکار تو نیست این و لیکن کار اوست
هر کسی خاصیتی یافت از الهبود این خاصیت بُرخ سیاه
تو چه دانی سر عشق ای بی خبرچون نمیآیی ز خواب و خور به سر
می‌نیاسایی ز خورد و خفت توخود نداری کار جز برگفت تو
شام خورد و بامدادان خفتنتهست پیشین تا دگر بد گفتنت
چون خلیل آن یک دمی خفت ای عجبدر پسر کشتن فتاد او زین سبب
روز و شب میخسبی و خوش میخَوریاین خری باشد نه مردم پروری
طبع خر داری نگویم مردمتجو خور ای خر ای دریغا گندمت
مردم آخر خر چگونه اوفتادقصه‌ای پس باشگونه اوفتاد
تا به بازار جهانت خوانده‌اندباشگونه بر خرت بنشانده‌اند
تا کی از کوری و تا چند از کریای خر آخر باشگونه بر خری
مانده‌ای دایم اسیر ننگ و ناموانگهی گویی که شد دوری تمام
سال و مه خون میخوری در حرص و آزمی‌نهی این را لقب عمری دراز
روز و شب جان می‌کنی بی زاد و برگزیستن می‌خوانی این را تو نه مرگ
ای خضابت را جوانی کرده ناممرگ دل را زندگانی کرده نام
وی ورم را نام کرده فربهیراست چون‌ آزادی سرو سهی
زرد را کرده ز گلگونه عزیزسرخ رویش خوانده و سر سبز نیز
مشک را از باد رستی میدهیحیز را تعلیم کستی میدهی