گنج

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

گفت روزی پادشاه عصر خویشبر کنار بام شد بر قصر خویش
کودکی را دید زیبا و لطیفمشت میزد سخت پیری را ضعیف
زیر قصر آمد وزو پرسید حالکز چه او را میدهی این گوشمال
گفت او را میبباید زد بسیتا نیارد کرد این دعوی کسی
دعوی عشق منش میبوده استپس سه روز و شب فرو آسوده است
نه طلب کرده مرا نه جسته بازمانده در عشق این چنین آهسته باز
از همه عالم گزیده‌ست او مراشد سه روز اکنون که دیده‌ست او مرا
کرده او دعوی من از دیرگاهزین بتر در عشق کی باشد گناه
شاه گفتا زین بتر باید زدنهر دم از نوعی دگر باید زدن
صبر از معشوق عاشق چون کندکی تواند کرد تا اکنون کند
هرکه بی معشوق میگیرد قرارکی توان بر ضرب کردن اختصار
زان که هر کو نان این دیوان خوردبس قفا کو در قفای آن خورد