گنج

بخش ۸ - الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه در برفی نشستهمچو آتش برف میخورد از دو دست
آن یکی گفتش چرا این میخوریچیزی الحق چرب و شیرین میخوری
گفت چکنم گرسنه دارم شکمگفت از برف آن نگردد هیچ کم
گفت حق را گو که میگوید بخورتا شود گرسنگیت آهسته تر
هیچ دیوانه نگوید این سخنمیخورم نه سر پدید این را نه بن
گفت من سیرت کنم بی نان شگرفکرد سیرم راست گفت اما زبرف