گنج

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل

بیدلی بودست جانی بیقرارسربرآوردی و گفتی زار زار
کای خدا گر مینداند هیچکسآنچه با من کردهٔ در هر نفس
باری این دانم که تو دانی همهپس بکن چیزی که بتوانی همه
این چه با من میکنی در هر دمیمی برآید از دلت آخر همی
عزم جان داری ز من بربوده دلاینچه کردی هرگزت نکنم بحل