بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
موسی عمران یکی شاگرد داشتکو به استادی بسی سر میفراشت
شد به شهری دور از موسی مگرمینیامد دیرگاه از وی خبر
جست بسیاری ازو موسی نشانمحو شد گفتی نشانش از جهان
در رهی یک روز موسی میدویددید مردی را که خوکی میکشید
گفت موسی کز کجائی ای غلامگفت هستم از فلان شهر ای امام
گفت شاگرد منست آنجایگاهگفت آن شاگرد تست این خوک راه
در تعجب ماند موسی زان حدیثتا چگونه گشت خوکی آن خبیث
در مناجات آمد او پیش خدایگفت سر این بگو ای رهنمای
گفت علم دین که این مرد از تو یافتجانش از دون همتی می بر نتافت
رفت از وی دنیی دون صید کرددین مطلق را بدنیا قید کرد
مرد دنیا بود با دنیا بساختدین خود در شیوهٔ دنیا بباخت
لاجرم من مسخ گردانیدمشجامهٔ چون خوک پوشانیدمش
امت پیغامبر آخر زمانیافتند از مسخ گردیدن امان
آنکه در دنیا امانشان داده امتا بروز دین زمانشان داده ام
گر کسی از امت او این کندخویش را در حشر مسخ دین کند
گر نخواهد کرد توبه مرد راهبس که خواهد بود خوک آنجایگاه
چند خواهی نفس را پرورد توصحبت خوکی چه خواهی کرد تو
خر ز بیم خوک بگریزد مدامچون تو نگریزی خری باشی تمام