گنج

بخش ۹ - الحكایة و التمثیل

در رهی میرفت شبلی دردناکدید دو کودک در افتاده بخاک
زانکه جوزی در میان افتاده بودهر دو را دعوی آن افتاده بود
هر دو از یک جوز میکردند جنگشیخ گفتا کرد میباید درنگ
تا من این جوز محقر بشکنمپس میان هر دو تن قسمت کنم
جوز بشکست و تهی آمد میانشبرگسست آنجایگه آهی ز جانش
گشت بیمغزی خویشش آشکاراشک میبارید و میشد بیقرار
هاتفی گفتش که ای شوریده جانگر تو قَسّامی هلا قسمت کن آن
چو نهٔ صاحب نظر خامی مکنبعد از این دعوی قَسّامی مکن