گنج

بخش ۳ - الحكایة و التمثیل

صوفئی رادید یک روزی نظامدر وفا و عهد و در صفوت تمام
گفت از من هرچه میخواهی بخواهزآنکه تو محتاجی و من پادشاه
گفت چون از حق نخواهم هیچ چیزاز تو هم الحق نخواهم هیچ نیز
گفت اگر چیزی نمیباید تراحاجتی کن آن من باری روا
آن نفس خالص که با حق باشدتکان نفس ملکی محقق باشدت
آن نفس گر یاد آری از نظامآن نفس جاوید او را میتمام
صوفیش گفت اینت مرد بی خبرآن نفس گر با خدای دادگر
نقد من گردد مرا بیرون کندآنکه نبود هیچ یادت چون کند
چون من آنجا در نگنجم بیشکیچون توانم رفت آنجا اندکی
گنج موئی نیست کس را آن زمانگر همه موئی نگنجی در میان
من چو برخیزم در آن ساعت ز راهدیگری را چون برم آنجایگاه