بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
میشد ابراهیم ادهم در رهیپیش اوآمد سواری ناگهی
گفت آبادانی ای رهرو کجاستاوبگورستان اشارت کرد راست
شد سوار از قول اودر خشم سختتازیانه کرد بر وی لخت لخت
خون روان شد از سر واز روی اوتا زخون گل گشت خاک کوی او
چون بنزد شهر آمد آن سواردید خلقی را دوان و بیقرار
گفت این تعجیل چیست ای مردمانگفت ابراهیم ادهم این زمان
میرود در پیش آگاهی رسیداسب داری گر درو خواهی رسید
هرکه او رادید پیدا و نهانگشت ایمن از عذاب آن جهان
زو صفت پرسید آن مرد سوارچون صفت گفتند او بگریست زار
حال خودبرگفت کو را چون زدمجامه و دستم ازو در خون زدم
شد خجل آن مرد و زانجا گشت بازدید او راجامه شستن کرده ساز
خون زخود میشست پیشش شد سوارگشت درخاک و بسی بگریست زار
عفو خواست او عفو دادش در زمانگفت آخر آن چرا گفتی چنان
گفت آبادانی ای مرد تمامنیست جز در کوی گورستان مدام
گورها هر روز آبادان ترستلیک هر دم شهرها ویران ترست
گر همه آفاق آبادان کنندعاقبت می دان که گورستان کنند
پس من آنچت گفتم ای نیکو سوارراست گفتم تو خیال کژ مدار