گنج

بخش ۴ - الحكایة و التمثیل

جاهلی میگفت احنف را متابگر یکی گوئی تو ده گویم جواب
احنفش گفتا تو گر گوئی دهممن یکی باتو نگویم این بهم
خلق نبود این که تا یابی خبراز فروتر کس شوی زیر و زبر
چون حقارت بر نتابی از حقیرچون کشی پس کبریای آن کبیر
خلق چیست ز خلق خون نوشیدن استباز ناپوشیدن و کوشیدن است