گنج

بخش ۱ - المقالة الثامنة عشر

سالک آمد پیش خاک بارکشگفت ای افکندهٔ تیمارکش
هر کجا سریست در هر دو جهانگر برون آری درون داری نهان
توخمیر دست قدرت بودهٔحامل اسرار فطرت بودهٔ
چون ز چار ارکان بحق رکنی تراستنقد رکنی گر ز تو جویم رواست
گرچه بار و رنج داری از برونلیک بار گنج داری از درون
در کنارت گنج بینم صد هزاربا میان آر آنچه داری در کنار
هر کرا گنجی بود خاصه غریبدیگران را کی گذارد بی نصیب
چون تو میدانی که هستم راز جویسر گنج خویش با من باز گوی
بر دل مستم دری بگشای توسوی مقصودم رهی بنمای تو
زین سخن چون خاک راه آگاه شدباد در کف همچو خاک راه شد
گفت آخر من که باشم در جهانتا بود رازیم پیدا ونهان
من ندارم هیچ جز افسردگینیست بر من وقف الا مردگی
بر نهاد من قضا بگشاد دستپس لبادم آمد و برگاو بست
اولم از خاک ره برداشتندپس چو خاکم خاکسار انگاشتند
من زنومیدی چنین افسرده امخفته درخاکی وخاکی خورده ام
گاو را چون دشمن من میکنندجمله را درخرمن من میکنند
بر تن خود بار دارم همچو کوهباگروهی هر زمان گیرم گروه
گرچه گشتم ذره ذره زیر پایذرهٔ گردش ندیدم هیچ جای
روز و شب از درد این افسرده اممی ندانم زنده ام یا مرده ام
آنچه بر من رفت از ظلم و فساددر بدل خواهند از ننگم معاد
در مضیقی بس خطرناکم ازینخاک بر سر بر سر خاکم ازین
مردگان را جمله در من مینهندمرگ را زرین نهنبن مینهند
من میان مردگانم بیخبرکی مرا از زندگی باشد اثر
زندگی کی یابی از مرده دلیترک من کن چون ندارم حاصلی
سالک آمد پیش پیر پاک زادشرح حال خویش پیش پیر داد
پیر گفتش هست خاک بارکشعالم حلم و جهان خلق خوش
گر تحمل میکنی چون خاک تودر دو عالم همچو آبی پاک تو
ذرهٔ گر تو تحمل میکنیهمچو خورشیدی تجمل میکنی
هرکه او موئی تحمل خوی کردمشک خلقش عالمی پر بوی کرد