بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
گفت یک روزی همایی میپریدلشکر محمود هرکورا بدید
سر بسر در سایهٔ او تاختندخویش را بر یکدیگر انداختند
تا ایاز آمد بر مقصود شددر پناه سایهٔ محمود شد
پس دران سایه میان خاک راههر زمان در سر بگشتی پیش شاه
آن یکی گفتش که ای شوریده راینیست آنجا سایهٔ پرهمای
گفت سلطانم همای من بسستسایهٔ او رهنمای من بسست
چون بدانستم که کار اینست و بسدر دو عالم روزگار اینست و بس
سر نپیچم هرگز از درگاه اومیروم بی پاو سر در راه او