گنج

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

بود مجنونی چو در کار آمدیگاه گاهی سوی بازار آمدی
در نظاره آمدی حیران و مستچست بگرفتی سر بینی بدست
آن یکی گفتش که ای شوریده دینبینی از بهر چه میگیری چنین
گفت این شمغندی بازاریانسخت میدارد دماغم را زیان
گفت در بازار پس کم کن نشستگفت نتوان چون مهم کاریم هست
جمله آن خواهم که بینم روز روزمردم بازار را در تفت و سوز