بخش ۳ - الحكایة و التمثیل
در رهی محمود میشد با سپاهاز سپاه و پیل او عالم سیاه
هم زمین همچون فلک بود از شرارهم فلک همچون زمین بود از غبار
گاو گردون و زمین از بانگ کوسهردو قانع گشته از یک من سبوس
بود پیش راه در ویرانهٔبر سر دیوار اودیوانهٔ
چون بدید از دور روی شهریارگفت ای سرگشتهٔ فرتوت کار
این همه پیل و سپاه و کار چیستوین همه آشوب و گیر و دار چیست
گفت تا با این همه از پیش و پسگردهٔ نان میخورم هر روز بس
مرد مجنون گفت من خوش میخورمزانکه من بی این همه شش میخورم
چون نصیبت زین همه یک مانده ستگرد کردن این همه بی فائده ست