گنج

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۵ بیت
پیره زالی برد پیش بوسعیدکودکی را تا بود او را مرید
آن جوان در کار مرد آمد ولیکزرد گشت و ناتوان از ضعف نیک
برگ بی برگی و بی خویشی نداشتطاقت خواری و درویشی نداشت
خاست مرد و شیخ را گفت این زمانصوفیم ناکرده کردی ناتوان
خواستم تا صوفئی گردانیمهمچو خویش از خویشتن برهانیم
تو مرا در دام مرگ انداختیکار من جمله ز برگ انداختی
گفت چون صوفی نشاند بوسعیدصوفی او چون تو باشد ای مرید
لیک چون صوفی نشاند کردگارلاجرم چون بوسعید آید بکار
هرچه آن از من رود چون من بوددوست از من گر رود دشمن بود
راست ناید صوفئی هرگز بکسبخر کجاگردد بجد و جهد اسب
لیک اگر دولت رسد ازجای خویشیک خر عیسی بود صد اسب بیش
جد وجهدت را چو رای دیگرستصوفئی کردن ز جای دیگرست
جد وجهدت بی ثوابی کی بودلیک گنجشگی عقابی کی بود
گر همه عالم ثواب تو بودتا تو باشی تو عذاب تو بود
صوفئی سنگیست مبهوت آمدهسنگ رفته لعل و یاقوت آمده
تا بذات اندر تبدل نبودتجزو باشی ذات تو کل نبودت
در حقیقت گرچه توکل آمدیلیک این ساعت همه ذل آمدی
گر شود ذل تودر کل ناپدیدتو بکلی کل شوی ذل ناپدید
ور بماند ذرهٔ از ذل توپس بود آن ذره ذلت غل تو
هست صوفی ذل در کل باختهذل و کل در کل کل انداخته
کل کل در کل کلات آمدهبی صفت بی فعل و بی ذات آمده
پای ناگاهی فرو رفتن بگنجپیشهٔ نبود که آموزی برنج
هست صوفی مرد بی رنج آمدهپای او ناگاه در گنج آمده
صوفئی باید ترا اندیشه کنتا که دانی گنج یابی پیشه کن
لیک جد و جهد میباید تراتادر این گنج بگشاید ترا
زانکه در راهی که سلطانان گنجگنجها دیدند بی رنج و برنج
صد نشان دادند ازان ره پیش توتا بجنبد نفس کافر کیش تو
سر بدان راه آور و مردانه وارگنج میجو با دلی پرانتظار
زانکه در راهی که گنج آنجا نهندهیچ نبود شک که رنج آنجا نهند
گر تو در راهی دگر پویندهٔگنج نیست آنجا که تو جویندهٔ
در رهی رو کان نشانت داده اندجهد کن تا سر بدانت داده اند
جهد میکن روز و شب در کوی رنجبو که ناگاهی ببینی روی گنج
هان و هان گر گنج دین بینی تو مستظن مبر کز جهد تو آمد بدست
زانکه آنجا جهد را مقدار نیستگنج را جز گنج کس بر کار نیست
هرکرا بنمود آن محض عطاستوانکه را ننمود از حکم قضاست