بخش ۳۳ - الحكایة و التمثیل
کرد حیدر را حذیفه این سؤالگفت ای شیر حق و فحل رجال
هیچ وحیی هست حق را در جهاندر درون بیرون قرآن این زمان
گفت وحیی نیست جز قرآن ولیکدوستان را داد فهمی نیکنیک
تا بدان فهمی که همچون وحی خاستدر کلام او سخن گویند راست
فکرت قلبی که سالک آمدهستزبدهٔ کل ممالک آمدهست
ز ابتدا تا انتهای کار اومیبگویم فهم کن اسرار او
در سه ظلمت نطفهای نه دل، نه دیناز لوشَن شد جمع وز "ماء مهین"
گرد گشت آنگاه چون گوئی نخستتاکند سرگشتگی بر خود درست
در میان خون بنه ماه تمامساخت از خونِ رحم خود را طعام
عاقبت چیزی برو تافت آن مپرسجسم این بودت که گفتم جان مپرس
سرنگونسار از رحم بیرون فتادهمچو خاکی در میان خون فتاد
شد پدید آب مهین آغاز کاریعنی اومید چنان پاکی مدار
در سه ظلمت میدوید و مینشستیعنی آن نورت نخواهد داد دست
همچو گوئی گرد بودن خوی کردیعنی از سرگشتگی چون گوی گرد
نُه مه اندر خونِ تنش باز اوفتادیعنی از خون خوردن آغاز اوفتاد
سرنگون آمد به دنیا غرق خونیعنی از فرقت قدم کن سرنگون
لب به شیر آورد آنگه اشکباریعنی اشکافشان که هستی شیرخوار
دید پستان را سیه تا چند گاهیعنی اکنون عیش کن تلخ و سیاه
بعد از آن در شد بطفلی بیقراریعنی از طفلان نیاید هیچ کار
در جوانی رفت از بیگانگییعنی این شاخیست از دیوانگی
بعد از آن عقلش شد از پیری تباهیعنی از پیر خرف دولت مخواه
بعد از آن غافل فروشد زیر خاکیعنی او بوئی نیافت از جان پاک
هر که او در قید چندین پیچپیچجان نیابد باز میرد هیچهیچ
تا نیابی جان دوراندیش راکی توانی خواند مردم خویش را
نیست مردم نطفهای از آب و خاکهست مردم سِرّ قدس و جان پاک
صد جهانِ پرفرشته در وجودنطفهای را کی کنند آخر سجود؟
آرزو مینکْنَدَت ای مشت خاکتا شود این مشت خاکت جان پاک
تا ز نطفه قرب جان یابد کسیدرد باید برد بی درمان بسی
چارهٔ این کار سرگردانی استداروی این درد بیدرمانی است
ز ابتدای نطفه تا این جایگاهدرنگر تا چند در پیش است راه
هردلی را کاین طلب حاصل بودتا قیامت مست لایعقل بود
سالکِ فکرت ز درد این طلبمی نیاساید زمانی روز و شب
میدود تا تن کند با جان بَدَلدررساند تن به جان پیش از اجل
کار کارِ فکرت است این جایگاهزانکه یک دم سر نمییپیچد ز راه
کار فکرت، لاجرم، یک ساعتتبهتر از هفتادساله طاعتت
سالک فکرت به جان درماندهسرنگون چون حلقه بر در مانده
نه به پیری سر فرو میآمدشنه طریق خود نکو میآمدش
نه ز خود خشنود نه از خلق همنه خوش از زنار نه از دلق هم
نه ز سگ دانست خود را بیشترنه ز خود دیده کسی درویشتر
نه همه نه هیچ نه جزو و نه کلنه بد ونه نیک نه عز و نه ذل
نه کژ و نه راست ونه تقلید نیزنه تن ونه جان و نه توحید نیز
نه گمانی نه یقینی نه شکینه بسی نه اوسطی نه اندکی
نه قرینی نه یکی نه همدمینه رفیقی نه کسی نه محرمی
نه دلی نه دیدهٔ نه سینهٔنه تنی نه مهری و نه کینهٔ
نه مسلمان دولتی نه کافریوین تحیر را نه پائی نه سری
نه کم از یک قطره از پیشان نشاننه کم از یک ذره از پایان بیان
نه کسی جوینده از پایندگاننه کسی گوینده از آیندگان
نه ز حال رفتگان دل را خبرنه ز کار خفتگان جان را اثر
نه ز چندان قافله گردی پدیدنه میان مشغله مردی پدید
نه کسی را کفر نه ایمان تمامنه یکی را درد و نه درمان تمام
نه سری پیدا و نه راهی پدیدراه را در هر قدم چاهی پدید
نه نصیحت بوده دامن گیر کسنه شریعت دیده جز تقصیر کس
جمله در غوغای غفلت ماندهجمله در معلول و علت مانده
صد هزاران خلق درهم آمدهجمله در یغمای عالم آمده
آن یکی زین میبرد این یک از آنآن یقین دارد ازین این شک از آن
آن یکی چون خوک گمراهی شدهوان دگر از حیله روباهی شده
آن یکی چون پیل در زور آمدهوآن دگر از حرص چون مور آمده
آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شدهوآن دگر چون موش پر حیلت شده
آن یکی از دانه در دام آمدهوآن دگر از سوختن خام آمده
آن یکی مردار خواری چون عقابوآن دگر فریاد خواهی چون غراب
آن یکی از غصه در خشم آمدهوآن دگر از شرک بد چشم آمده
آن یکی آبستن قاضی شدهوآن بحیض شحنگی راضی شده
آن یکی را عین مجهول آمدهوآن دگر چون عین معلول آمده
آن چو شیری طبل غریدن زدهوآن چو گرگی بانگ دریدن زده
این کشیده جمله در خود چون نهنگوآن دریده جمله برخود چون پلنگ
این چو ماهی تازه روی آب بازوآن چو مرغی در هوا پر کرده باز
این ملک وش دیو مردم آمدهو آن پری جفتی چو کژدم آمده
این چو نمرودی بدوزخ ساختنو آن چو شداد از بهشت افراختن
این مرصع ریش چون فرعون پیسوآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس
این ز کینه سینهٔ تا سر غرورو آن ز اجره حجره تا در فجور
این ز سردی همچو یخ افسرده کارو آن ز گرمی همچو آتش بیقرار
این ز کوری همچونرگس جلوه کنو آن ز کری ناشنیده یک سخن
آن ترش روئی چو سرکه آمدهو آن لژن طبعی چو برکه آمده
این همه از مکر افسون ساختهو آن همه از کبر معجون ساخته
این سموم بخل را همدم شدهو آن ریا و عجب را محرم شده
این حسد را بر جسد طغرا زدهو آن ریا را از هوا سودا زده
این بعذری چون زنان درماندهو آن چون طفلان صد هجا برخوانده
این چو خوشه در ربا خوردن عیانو آن چو داسی حرف علت در میان
هم مدرس از دروغ قول خویشمانده در ادرار همچون بول خویش
هم مذکر همچو مرغ چارچوبخلق مجلس دست زن او پای کوب
عارفان هم گردن گاو آمدهباسری هر یک چو غرقاوآمده
صوفیان در صدق و صفوت پیچ پیچاشتهاشان بوده صادق نیز هیچ
زاهدان با روی همچون خار پشتراست چون در سرکه سوهان درشت
عابدان دم از جو خوشه زدهلیک چون فرزین بهرگوشه زده
هم بزرگان جمله متواری شدههم عزیزان نقطهٔ خواری شده
پای مردان دست خوش گشته همهشاهبازان بار کش گشته همه
اهل صفه گشته همدم کوف راصوف جسته پنبه کرده صوف را
اهل دل با روی چون زر خشک لبتن زده تابوکه روز آید بشب
روی در دیوار کرده اهل رازگفته راز خویش با دیوار باز
هرکسی در مذهب و راهی دگرهر دلی از شبهه در چاهی دگر
فلسفی در کیف و در کم ماندهسفسطی در نفی عالم مانده
جمله بر تقلید سر افراشتهپیشوایان را چو خود پنداشته
ای تعصب را توانش کرده نامشبهه را اسرارو دانش کرده نام
این کلام آموخته بهر جدلو آن بمنطق در شده بهر حیل
این خلاقی خوانده از بهر غلوو آن منجم گشته از بهر علو
هر خسی غرقه شده تحصیل رالیک نه تحصیل را تفضیل را
صد هزاران شهوت بی پا و سرحلقه کرده گرد جان از بام ودر
سالک سرگشتهٔ بی عقل و هوشصد جهان میدید چون دریا بجوش
دید یک یک ذره را طلاب حقاوفتاده جمله در گرداب حق
خاک عالم جمله بر غربال کردترک عقل و شبهه و اشکال کرد
خاک عالم صد هزاران بار بیختدر بی بر تختهٔ دینار ریخت
آخر از حق دستگیری آمدشبا سر غربال پیری آمدش
آفتابی در دو عالم تافتهعالمی اختر ازو ره یافته
محو گشته فانی مطلق شدهدر جهان عشق مستغرق شده
هم منیت در هویت باختههم سری در سرمدیت باخته
تا بپیشان دیده ره را گام گامتا بپایان رفته در در بام بام
نه زمانی در زمانی ماندهدر مکان نه در مکانی مانده
دیده سر ذره ذره در دو کونذرهٔ نادیده هیچ از هیچ لون
در جهان و از جهان بیرون شدهدر میان و از میان بیرون شده
ساکن دایم مسافر آمدهغایبی پیوسته حاضر آمده
همچو خورشیدی جهان زوغرق نورواو خود از سرگشتگی خود نفور
پیر ره کبریت احمر آمدستسینهٔ او بحر اخضر آمدست
هرکه او کحلی نساخت از خاک پیرخواه پاک و خواه گو ناپاک میر
راه دور است و پر آفت ای پسرراه رو را میبباید راهبر
گر تو بی رهبر فرودائی براهگر همه شیری فرود افتی بچاه
کور هرگز کی تواند رفت راستبی عصاکش کور را رفتن خطاست
گر تو گوئی نیست پیری آشکارتو طلب کن در هزار اندر هزار
زانکه گر پیری نماند در جهاننه زمین بر جای ماند نه زمان
پیر هم هست این زمان پنهان شدهننگ خلقان دیده در خلقان شده
کی جهان بی قطب باشد پایدارآسیا از قطب باشد بر قرار
گر نماند در زمین قطب جهانکی تواند گشت بی قطب آسمان
گر ترا دردیست پیر آید پدیدقفل دردت را پدید آید کلید
پاکبازان را که سلطان میکننداز برای درد درمان میکنند
چون نداری درد درمان کی رسدچون نهٔبنده تو فرمان کی رسد
تا زدرد خود نگردی سوختهکی کند آتش ترا افروخته
درد پیش آری تو درمان باشدتجان دهی اومید جانان باشدت
سالک القصه چو پیری زنده یافتخویش را در پیش او افکنده یافت
جانش از شادی او آمد بجوشاز میان جانش شد حلقه بگوش
سایهٔ پیرش چنان بر جان فتادکافتابش در تنورستان فتاد
نور ظاهر گشت و ظلمت میگریختعشق آمد عقل و حشمت میگریخت
صد هزاران گل که در ناید بگفتدر گلستان دل سالک شکفت
چون چنین گلها درون جان بدیدوز دو چشم خون فشان باران بدید
همچو رعدی در خروش افتاد زارهمچو برقی خنده میزد بی قرار
گاه اندر خنده گه در گریه بوداین نبود از کسب او این هدیه بود
جذبهٔ بود از عنایت در رسیدکفر بگریخت و هدایت در رسید
سالها باید که تا یک قطره آبدر دل دریا شود در خوشاب
قطرهٔ باران اگرچه پر بودبحر را در عمرها یک در بود
گر شدی هر قطرهٔ در یتیمهر یتیمی مصطفا بودی مقیم
عاقبت چون گشت سالک بی قراردر رهش افکند پیر نامدار
گفت در ره رهزنانت خفته اندتو مخسب اینجا کن آنچت گفته اند
راه دور است ای پسر هشیار باشخواب با گور افکن و بیدار باش
کار هر کس هرکسی را اوفتادهمچو تو این غم بسی را اوفتاد
جهد آن کن تا درین راه درازتو بیک ذره نمانی بسته باز
هرکجا کانجا بمانی بسته توتا ابد آنجا بمانی خسته تو
واعظت در سینه درد وداغ بسبلبل جان ترا مازاغ بس
راست میروجهد میکن هوش داربار میکش خار میخور گوش دار
سالک عاشق مزاج و سخت کوشهمچو آتش آمد از سودا بجوش
هرچه بود از شور و سودا برفکندبرهنه خود را بدریا درفکند
چون سر شکر و شکایت بر نهادسر براه بی نهایت در نهاد
باز بود آن صبح دولت روز اوطفل ره شد عقل پیراموز او
صد هزاران راه گوناگون بدیدصد هزاران قلزم پرخون بدید
صد جهان میتافت از هر سوی اوصد فلک میگشت در پهلوی او
صد محیط موج زن با خویش داشتصد بهشت و دوزخ اندر پیش داشت
گشت حیران سالک افتاده کارلاشه مرده راه دور افتاده بار
گر بسی در زد کسش نگشاد درور بسی پر زد کسش نگشاد پر
میطپید و میچخید و میدویدمیکشید و میبرید و میپرید
گر بپایان رفت شد پیشان ز دستور بپیشان رفت شد پایان ز دست
گر نمیشد هر دمش میخواندندور همی شد هر دمش میراندند
در ره صد پیچ پیچی اوفتاداو همه میجست هیچی اوفتاد
لاجرم عقلش شد و دیوانه گشتوز خرد یکبارگی بیگانه گشت
نکتهٔ دیوانگان آغاز کردبال و پر مرغ مستی باز کرد
گفت ای دردی که درمان منیجان جانی کفرو ایمان منی
گر مرا صد کوه بر گردن نهیآن همه بر جان خود بی من نهی
من که باشم تا چنین دردی کشمدامن خود در چنین گردی کشم
بس عجب دردی نمیدانم ترااین قدر دانم که میخوانم ترا
گر بگریم گوئیم از گریه چندور بخندم گوئیم بگری مخند
گر نخفتم خواب بهتر بینیمور بخفتم خواب دیگر بینیم
گر کنم گوئی مکن بشنو سخنور نخواهم کرد خواهی گفت کن
ور خورم گوئی مخور ای بیخبرور نخواهم خورد خواهی گفت خور
با تو چتوان خورد نتوان خورد هیچبا تو چتوان کرد نتوان کرد هیچ
خواستن از تو نه زشت و نه نکوستنه ترا دشمن توان گفتن نه دوست