گنج

بخش ۳۰ - فی الحكایة و التمثیل

خسروی در کوه شد بهر شکاربود بقراط آن زمان در کنج غار
همچو حیوانی گیه میخورد خوشهر سوئی بیخود نگه میکرد خوش
از حشم یک تن بدید اورا ز راهگفت عمری کرد استدعات شاه
تا تو باشی همنشینش روز و شبمیگریزی می نیائی در طلب
نفس قانع کو گوائی میکنددر حقیقت پادشائی میکند
گفت بقراطش که ای مغرور شاهگر تو قانع بودئی هم از گیاه
برگیه چون من بسنده کردئیکی تن آزاد بنده کردئی
چون دهد نفسی بدین اندک رضابا چه کار آید مر او را پادشا
تا چه خواهم کرد مشتی خام رابیقراری چند بی آرام را
این دمم تا مرگ برگ خویش هستهرچه خواهم بیش از آنم پیش هست
زر چه خواهم کرد اگر قارون نیمچند خواهم گشت اگر گردون نیم
برگ عمرم هست بنشینم خوشیمیگذارم عمر شیرینم خوشی
عمر روزی پنج و شش می بگذردخواه ناخوش خواه خوش میبگذرد
چون چنین می بگذرد عمری که هستچیست جز باد از چنین عمری بدست