گنج

باب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است

شمارهٔ ۱آن دید بقا که جز بقا هیچ ندیدشمارهٔ ۲میپنداری که در همه کون کسی استشمارهٔ ۳در سایهٔ فقر صد جهان، وانهمه هیچشمارهٔ ۴با دانش او بیخبری داند بودشمارهٔ ۵در حضرت توحید پس و پیش مدانشمارهٔ ۶گر بر در آفتاب روشن باشمشمارهٔ ۷عشقش به وجود متّهم کرد تو راشمارهٔ ۸این هر دو جهان عکس کمالی پندارشمارهٔ ۹بگذر ز حس و خیال،‌ای طالب حالشمارهٔ ۱۰هر دل که به توحید ز درویشان استشمارهٔ ۱۱ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ توشمارهٔ ۱۲چون محرم هم نفس نهای، تو چه کنیشمارهٔ ۱۳شایستهٔ این هوس نهای، تو چه کنیشمارهٔ ۱۴هیچ است همه، وسوسهٔ خاطر چندشمارهٔ ۱۵تا چند ازین غرور بسیار تو راشمارهٔ ۱۶این قالب اگر بلند دیدی ور پستشمارهٔ ۱۷دل از می عشق مست میپنداریشمارهٔ ۱۸جان شیفتهٔ الست می‌پنداریشمارهٔ ۱۹جانت به گُوِ تنی در افتاد و برفتشمارهٔ ۲۰جمشید به گلخنی در افتاد و برفتشمارهٔ ۲۱در فرع کجا مشبّهی افتاده استشمارهٔ ۲۲آخر ره دورت به کناری برسدشمارهٔ ۲۳هر چند که نیستی کمت خواهد بودشمارهٔ ۲۴چون هستی را نیست کسی اولیترشمارهٔ ۲۵ای بس که دل تو بیم دارد در پیششمارهٔ ۲۶درویشی چیست مست و مفلس بودنشمارهٔ ۲۷جز بیذاتی لایق درویشان نیستشمارهٔ ۲۸با درویشان، «کن و مکن» نتوان گفتشمارهٔ ۲۹خلقان همه در آینهای مینگرندشمارهٔ ۳۰درها به فنا گشادهاند، اینت عجب!شمارهٔ ۳۱تا کی غم یک قطرهٔ خوناب خوریمشمارهٔ ۳۲دعوی وجود از سر مستی شوم استشمارهٔ ۳۳درویشِ تو را توانگری میبایستشمارهٔ ۳۴گر ما به هزار تک بخواهیم دویدشمارهٔ ۳۵در عشق مرا چون عدم محض فزودشمارهٔ ۳۶چون در ره این کار مرا دید فزودشمارهٔ ۳۷از بس که در آثار نمیبینم منشمارهٔ ۳۸هیچم همه تا با خود و با خویشتنمشمارهٔ ۳۹نه فخر ز سرفرازیم میآیدشمارهٔ ۴۰من ماندهام و لیک بی من منیییشمارهٔ ۴۱زان روز که در صدر خودی بنشستمشمارهٔ ۴۲اول همه نیستی است تا اول کارشمارهٔ ۴۳عمری به فنا بر دلم آوردم دستشمارهٔ ۴۴هیچم من و در گفت و شنید آمدهامشمارهٔ ۴۵این بیخودیی که من در آن افتادمشمارهٔ ۴۶ای دل! دیدی که هرچه دیدی هیچ استشمارهٔ ۴۷ای بود تو پیوسته بنا بود آخر