باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید
شمارهٔ ۱صد دریا نوش کرده اندر عجبیمشمارهٔ ۲این سودایی که میدواند ما راشمارهٔ ۳زین بحر که در سینهٔ ما پیدا گشتشمارهٔ ۴دل گفت که ما چو قطره ای مسکینیمشمارهٔ ۵تا چشم دلم به نور حق بینا گشتشمارهٔ ۶هر دم که دلم به فکر در کار آیدشمارهٔ ۷در قعرِ دلِ خود سفرم میبایدشمارهٔ ۸عمری به امید در طلب بنشستیمشمارهٔ ۹آن قطره که آب جمله از دریا خوردشمارهٔ ۱۰هر گه که دلم ز پرده پیدا آیدشمارهٔ ۱۱در عالمِ پُر علم سفر خواهم کردشمارهٔ ۱۲از بس که دلم در بُنِ این قلزم گشتشمارهٔ ۱۳بستیم میان و خون دل بگشادیمشمارهٔ ۱۴زان روز که ما به زندگانی مُردیمشمارهٔ ۱۵روزی که به دریای فنا در تازمشمارهٔ ۱۶صعب است به ذرّهای نگاهی کردنشمارهٔ ۱۷تا عقل من از عقیله آزادی یافتشمارهٔ ۱۸در عشق دل من چو پریشانی گشتشمارهٔ ۱۹عمری به طلب در همه راهی گشتیمشمارهٔ ۲۰روزی دو سه خانه در عدم باید داشتشمارهٔ ۲۱ما روی ز هر دو کون برتافتهایمشمارهٔ ۲۲زان روز که آفتاب حضرت دیدیمشمارهٔ ۲۳از فوق، ورای آسمان بودم منشمارهٔ ۲۴چون من نه منم چه جان و تن باشم و بسشمارهٔ ۲۵عمرم دایم ز روز و شب بیرون استشمارهٔ ۲۶با هستی و نیستیم بیگانگیستشمارهٔ ۲۷المنة للّه که نیم هر نفسیشمارهٔ ۲۸تا شاگردم به قطع استادترمشمارهٔ ۲۹چیزی است عجب در دل و جانم که مپرسشمارهٔ ۳۰ما جوهر پاک خویش بشناختهایمشمارهٔ ۳۱امروز چو من شفیته و مجنون کیستشمارهٔ ۳۲مرغ دل من ز بس که پرواز آوردشمارهٔ ۳۳ما را نه به شهر و نه به منزل کاری استشمارهٔ ۳۴مستم ز می عشق و خراب افتادهشمارهٔ ۳۵زین راز که در سینهٔ ما میگرددشمارهٔ ۳۶چون مرغِ دلم زین قفسِ تنگ برفتشمارهٔ ۳۷هر روز ز چرخ بیش میخواهم گشتشمارهٔ ۳۸زین پیش دم از سر جنون میزدهامشمارهٔ ۳۹من بیخبر از جان و تنم، اینت عجب!شمارهٔ ۴۰چون سنگ وجود لعل شد کانم راشمارهٔ ۴۱چون وصل، غمم بر غمِ هجران بفزودشمارهٔ ۴۲تا چند ز اندیشه به جان خواهم گشتشمارهٔ ۴۳هرگاه که در پردهٔ راز آیم منشمارهٔ ۴۴چندان که ز عالم پس و پیشش دیدمشمارهٔ ۴۵خواهی که ببینی تو به پیدایی رازشمارهٔ ۴۶اینجا شکرم مگس فرو میگیردشمارهٔ ۴۷هر روز حجاب بیقراران بیش استشمارهٔ ۴۸دایم ز طلب کردن خود در عجبمشمارهٔ ۴۹زان روز که دل پردهٔ این راز شناختشمارهٔ ۵۰در عشق مرا عقل شد و رای نماندشمارهٔ ۵۱چون بحر وجود روی بنمود مراشمارهٔ ۵۲هر جان که چو جان من گرفتار آیدشمارهٔ ۵۳در قلزمِ توحید دو عالم کم گیرشمارهٔ ۵۴ماییم بدین پردهٔ بیرونی درشمارهٔ ۵۵در وادی عشق بیقراری است مراشمارهٔ ۵۶آنجا که منم هیچکس آنجا نرسدشمارهٔ ۵۷صد مرحله زان سوی خرد خواهم شدشمارهٔ ۵۸کس را دیدی ز خود نفور افتادهشمارهٔ ۵۹عمری دل من غرقهٔ خون آمده بودشمارهٔ ۶۰زآنروز که دل نه شادی و نه غم دیدشمارهٔ ۶۱نه سوختگی شناسم و نه خامیشمارهٔ ۶۲آرام ز جانِ حاضرم میبینمشمارهٔ ۶۳چون بادیهٔ عشق، مرا پیش آمدشمارهٔ ۶۴آن دم که چو بحر کل شود ذات مراشمارهٔ ۶۵یک قطرهٔ بحرم من و یک قطره نیمشمارهٔ ۶۶زان گشت دلم خراب از هر ذرّهشمارهٔ ۶۷هر یک ز دگر یک نگران میبینمشمارهٔ ۶۸در عشق نه پیدا و نه پنهانم منشمارهٔ ۶۹در عشق وجود و عدمم یک سان استشمارهٔ ۷۰در عالم عشق محو و ناچیز شدیمشمارهٔ ۷۱ای بس که چه دشوار و چه آسان مُردیمشمارهٔ ۷۲در واقعهای سخت عجب افتادمشمارهٔ ۷۳آن وقت که گفتمی که ناشاد منمشمارهٔ ۷۴تن، سایهٔ جان رنج پروردهٔ ماستشمارهٔ ۷۵آن مرغ عجب در آشیان کی گنجدشمارهٔ ۷۶آن راز که پیوسته از آن میپرسمشمارهٔ ۷۷دل سوختهٔ جمال او میبینمشمارهٔ ۷۸ما مذهبِ عشقِ روی آن مه داریمشمارهٔ ۷۹پیوسته حریفِ جان فزایم بایدشمارهٔ ۸۰بر خاک بسی نشستم از غمناکیشمارهٔ ۸۱میآیم و بس چون خجلی میآیمشمارهٔ ۸۲چون چهرهٔ خورشید وَشَش روشن تافتشمارهٔ ۸۳در محو دلم ز خویشتن مانَد بازشمارهٔ ۸۴از عشق تو آمدم به جان چتوان کردشمارهٔ ۸۵گه عشق تو در میان جان دارم منشمارهٔ ۸۶چون نیست زمانی سر خویشم بی توشمارهٔ ۸۷چون دوست به دست روح، پیغامم دادشمارهٔ ۸۸پیوسته دلم شیفتهٔ آن راز استشمارهٔ ۸۹نقدی که مراست قیمتش هست بسیشمارهٔ ۹۰ای آن که درین حبس جهان ماندهایشمارهٔ ۹۱گاهی بیخود، بی سر و بی پا برویمشمارهٔ ۹۲هر سر زدهای ز سرِّ ما آگه نیستشمارهٔ ۹۳چندین که روی و نیک یا بد بینیشمارهٔ ۹۴مردان می معرفت به اقبال کشند