گنج

باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

شمارهٔ ۱شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش استشمارهٔ ۲شمع آمد و گفت: موسی جمع منمشمارهٔ ۳شمع آمد و گفت: جان فشان آمدهامشمارهٔ ۴شمع آمد و گفت: جانِ من میسوزدشمارهٔ ۵شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مراشمارهٔ ۶شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بودشمارهٔ ۷شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب استشمارهٔ ۸شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویششمارهٔ ۹شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهمشمارهٔ ۱۰شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بودشمارهٔ ۱۱شمع آمد وگفت: در دلم خون افتادشمارهٔ ۱۲شمع آمد و گفت: عزّت من بنگر:شمارهٔ ۱۳شمع آمد و گفت: در دلم خونم سوختشمارهٔ ۱۴شمع آمد و گفت: هر زمان چون قلممشمارهٔ ۱۵شمع آمد و گفت:‌چند سرگشته شومشمارهٔ ۱۶شمع آمد و گفت: با چنین کار درشتشمارهٔ ۱۷شمع آمد و گفت: چون منم دشمنِ منشمارهٔ ۱۸شمع آمد و گفتا: منِ مجنون باریشمارهٔ ۱۹شمع آمد و گفت: چند باشم سرکششمارهٔ ۲۰شمع آتش را گفت که طبعی که تر استشمارهٔ ۲۱شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایمشمارهٔ ۲۲شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجازشمارهٔ ۲۳شمع آمد وگفت: جاودان افتادنشمارهٔ ۲۴شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنمشمارهٔ ۲۵شمع آمد و گفت: من نیم عهد شکنشمارهٔ ۲۶شمع آمد و گفت: هر دمم میسوزندشمارهٔ ۲۷شمع آمد و گفت: نی غمم میبرسدشمارهٔ ۲۸شمع آمد و گفت: جانم آتشخانه استشمارهٔ ۲۹شمع آمد و گفت: جان نگر بر لبِ منشمارهٔ ۳۰شمع آمد و گفت: می بر افروزندمشمارهٔ ۳۱شمع آمد و گفت:‌چون مرا نیست قرارشمارهٔ ۳۲شمع آمد و گفت: چند از افروختنمشمارهٔ ۳۳شمع آمد و گفت: از چه دل خوش دارمشمارهٔ ۳۴شمع آمد و در آتش سرکش پیوستشمارهٔ ۳۵شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پایشمارهٔ ۳۶شمع آمد زار زار و میگفت به رازشمارهٔ ۳۷شمع آمد و گفت: کیست گمراه چو منشمارهٔ ۳۸شمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیمشمارهٔ ۳۹شمع آمد و گفت: مانده در سوز و گدازشمارهٔ ۴۰شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پاشمارهٔ ۴۱شمع آمد و گفت: کشتهام هر سحریشمارهٔ ۴۲شمع آمد و گفت: این کرا تاب بودشمارهٔ ۴۳شمع آمد و گفت: اگر لبم پُرخنده استشمارهٔ ۴۴شمع آمد و گفت: بیسرم باید مُردشمارهٔ ۴۵شمع آمد و گفت: اگر میسر گرددشمارهٔ ۴۶شمع آمد و گفت: زود بیرون رفتمشمارهٔ ۴۷شمع آمد و گفت: جان غم کش دارمشمارهٔ ۴۸شمع آمد و گفت: اینهمه بیچارگیمشمارهٔ ۴۹شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستمشمارهٔ ۵۰شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقمشمارهٔ ۵۱شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مراشمارهٔ ۵۲شمع آمد و گفت: شهر پر خندهٔ ماستشمارهٔ ۵۳شمع آمد و گفت: دادِ من باید خواستشمارهٔ ۵۴شمع آمد وگفت: آمدهام شب پیمایشمارهٔ ۵۵شمع آمد و گفت: سوزِ من گر دانیشمارهٔ ۵۶شمع آمد و گفت: یارِ من خواهد بودشمارهٔ ۵۷شمع آمد و گفت: میفروزم همه شبشمارهٔ ۵۸شمع‌ آمد و گفت: میروم حیران منشمارهٔ ۵۹شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدمشمارهٔ ۶۰شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاستشمارهٔ ۶۱شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوختشمارهٔ ۶۲شمع آمد و گفت: جان من پُردرد استشمارهٔ ۶۳شمع آمد و گفت: آنِ عشقم همه شبشمارهٔ ۶۴شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویششمارهٔ ۶۵شمع آمد و گفت: هر که مردی بودستشمارهٔ ۶۶شمع آمد و گفت: دامنی تر داریشمارهٔ ۶۷شمع آمد و گفت: آمده‌ام  رنگ آمیزشمارهٔ ۶۸شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارمشمارهٔ ۶۹شمع آمد و گفت: انجمنم باید ساختشمارهٔ ۷۰شمع آمد و گفت: پا و سر باید سوختشمارهٔ ۷۱شمع آمد و گفت: خویشتن میتابمشمارهٔ ۷۲شمع آمد و گفت: بنده میباید بودشمارهٔ ۷۳شمع آمد و گفت: کار باید کردشمارهٔ ۷۴شمع آمد و گفت: تا مرا یافته‌اندشمارهٔ ۷۵شمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمیشمارهٔ ۷۶شمع‌ آمد و گفت: بر نمیباید خاستشمارهٔ ۷۷شمع آمد و گفت: گر بما زد پر بازشمارهٔ ۷۸شمع آمد و گفت: در بلا باید سوختشمارهٔ ۷۹شمع آمد و گفت: سوز پروانه جداستشمارهٔ ۸۰شمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیزشمارهٔ ۸۱شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سرشمارهٔ ۸۲شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزمشمارهٔ ۸۳شمع آمد و گفت: دولتم دوری بودشمارهٔ ۸۴شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویششمارهٔ ۸۵شمع آمد و گفت: دوربین باید بودشمارهٔ ۸۶شمع آمد و گفت: دائماً در سفرمشمارهٔ ۸۷شمع آمد و گفت: اگر شماری دارمشمارهٔ ۸۸شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفتشمارهٔ ۸۹شمع آمد و گفت: کار در کار افتادشمارهٔ ۹۰شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشتشمارهٔ ۹۱شمع آمد و گفت: جمع اگر بنشینندشمارهٔ ۹۲شمع آمد وگفت: چون درآمد آتششمارهٔ ۹۳شمع آمد و گفت: خیز و جانبازی بینشمارهٔ ۹۴شمع آمد و گفت: کشتهٔ ایاممشمارهٔ ۹۵شمع آمد وگفت: سوز جان خواهم داشتشمارهٔ ۹۶شمع آمد و گفت: گه دلم مُرده شودشمارهٔ ۹۷شمع آمد و گفت: جور عالم برسدشمارهٔ ۹۸شمع آمد و گفت: از سر دردی که مراستشمارهٔ ۹۹شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْتشمارهٔ ۱۰۰شمع آمد و گفت: سخت کوشم امشبشمارهٔ ۱۰۱شمع آمد وگفت: جان من میببرند