باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق
شمارهٔ ۱عشقت که به صد هزار جان ارزانی استشمارهٔ ۲نی در ره تو گرد تو میبینم منشمارهٔ ۳بر باطل نیست گر دلم دیوانه استشمارهٔ ۴نه مرد و نه نامرد توام میدانیشمارهٔ ۵در عشق تو پیوسته به جان میگردمشمارهٔ ۶هم بر جانم این همه غم میدانیشمارهٔ ۷چندان که غم تو میشود انبوهمشمارهٔ ۸وقت است که بیقراری ما بینیشمارهٔ ۹سودای ترا پشت سپه میدارمشمارهٔ ۱۰جانا ز رهت نصیب من گردی نیستشمارهٔ ۱۱زان روز که بوی پیرهن بی تو رسیدشمارهٔ ۱۲تادل دارم همدم تو باید داشتشمارهٔ ۱۳آن راز که دل به دیده میگوید بازشمارهٔ ۱۴ای ابر هوای عشق تو بس خون بارشمارهٔ ۱۵از درد منت اگر خبر خواهد بودشمارهٔ ۱۶ای عشقِ تو عینِ عالم حیرانیشمارهٔ ۱۷جانا صد ره بمُردم از حیرانیشمارهٔ ۱۸چون حسن و جمال جاودان داری توشمارهٔ ۱۹در راه تو دانش و خرد مینرسدشمارهٔ ۲۰گر قلب نبرد بایدت اینک دلشمارهٔ ۲۱تا دل به غمت فرو شد و برنامدشمارهٔ ۲۲گاهی چو گهر ز تیغ میتابی توشمارهٔ ۲۳گر دل گویم ز غایت مشتاقیشمارهٔ ۲۴جانا! ز غمت این دل دیوانه بسوختشمارهٔ ۲۵دل بی تو چو بی سلامتی برخیزدشمارهٔ ۲۶دردی که ز تو رسد دوا نتوان کردشمارهٔ ۲۷هم عاشق آن روی چو مه خواهم بودشمارهٔ ۲۸جانا! غم تو فکند در کوی مراشمارهٔ ۲۹زان روز که عشق تو به من درنگریستشمارهٔ ۳۰بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمتشمارهٔ ۳۱در عشق توام هم نفس اندوه تو بسشمارهٔ ۳۲در عشق تو من با دل پرخون چکنمشمارهٔ ۳۳تن را که در آتش عذاب افتاده استشمارهٔ ۳۴خوش خوش بربود نیکوئی تو مراشمارهٔ ۳۵جانا! دل و جانم آتش افروز از تستشمارهٔ ۳۶دوشم غم تو وداع جان میفرمودشمارهٔ ۳۷در عشق تو خوف و خطرم بسیارستشمارهٔ ۳۸دل نیست که از عشق تو خون مینشودشمارهٔ ۳۹در دست جفای تو زبون است دلمشمارهٔ ۴۰دانی تو که از حلقهٔ زلفت چونم