باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق
شمارهٔ ۱گر خورشیدی چرخ برینت نرسدشمارهٔ ۲از درد تو ای ماهِ دل افروز آخرشمارهٔ ۳بر خاکِ درت پای در آتش بودنشمارهٔ ۴گفتی که «تو را چو خاک گردانم پستشمارهٔ ۵پیوسته به آرزو تو را باید خواستشمارهٔ ۶در عشق تو جز بلا و غم ناید راستشمارهٔ ۷از بس که تو خود به خویشتن مینازیشمارهٔ ۸دل بی تو ز اختیار بر خواهد خاستشمارهٔ ۹ای عشق رخت واقعهٔ مشکل منشمارهٔ ۱۰آن کس که ترا عزیزتر ازجان دیدشمارهٔ ۱۱گر از تو مرا کفر و اگر ایمان استشمارهٔ ۱۲تا چند مرا خوار و خجل خواهی داشتشمارهٔ ۱۳تا چند مرا سوخته خرمن نگریشمارهٔ ۱۴آن است همه آرزویم عمر درازشمارهٔ ۱۵جانا! چو ز سر تا قدمت جمله نکوستشمارهٔ ۱۶ای مونسِ جانِ همه کس! در من خند!شمارهٔ ۱۷سهل است اگر کار مرا ساز دهیشمارهٔ ۱۸بر خاک چو بادم ای دل افزای هنوزشمارهٔ ۱۹گفتم که اگر دلِ تو یک رنگ آیدشمارهٔ ۲۰بی یاد تو من سرزبان را بزنمشمارهٔ ۲۱گفتم: «ز میان جان شوم خاک درششمارهٔ ۲۲یا رب چه دمم بود که دمساز ندادشمارهٔ ۲۳گفتم: «چو تنم ضعیف و لاغر باشدشمارهٔ ۲۴دوش آمد و دادِ دلِ سرمستم دادشمارهٔ ۲۵گر جان خواهد از بن دندان بدهمشمارهٔ ۲۶از بس که بخورد خون من بیدادیشمارهٔ ۲۷تا از غم تب دلش به صد درد افتادشمارهٔ ۲۸ماهی که دلم زو به بلا افتادستشمارهٔ ۲۹ماهی که به قد سرو روانم آمدشمارهٔ ۳۰دل در غم تو غرقهٔ خونِ جگر است