گنج

باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد

شمارهٔ ۱بحری که در آسمان زمین خواهد بودشمارهٔ ۲آن بحر که در یگانگی اوست یکیشمارهٔ ۳گردِ تو درآمده چنین دریاییشمارهٔ ۴یک روی، به صد روی، همی باید دیدشمارهٔ ۵راهی که همه سلوک وی باید کردشمارهٔ ۶آخر روزی دلت به درگه برسدشمارهٔ ۷هر چیز که هست در دو عالم کم و بیششمارهٔ ۸عالم همه گفت و گوی خود می‌بیندشمارهٔ ۹پیوسته دلی گرفته از غیرت باد!شمارهٔ ۱۰خود را، سوی خود،‌ رهگذری باید کردشمارهٔ ۱۱هر جان که به راه رهنمون مینگردشمارهٔ ۱۲یک چیز که آن نه یک و چیز است آن چیزشمارهٔ ۱۳چیزی که دمی نه تو درآنی و نه منشمارهٔ ۱۴آن ماه که بر هر دو جهان میتابدشمارهٔ ۱۵چیزی که ورای دانش و تمییز استشمارهٔ ۱۶آن کی آید در اسم، شب خوش بادت!شمارهٔ ۱۷آن بحر که هر لحظه دگرگون آیدشمارهٔ ۱۸غوّاص در اوّل قدم از فرق کندشمارهٔ ۱۹جایی که درو نه شیب ونه بالا بودشمارهٔ ۲۰آن بحر که دم به دم فزون میجوشدشمارهٔ ۲۱بحری که در او دو کون ناپیدا بودشمارهٔ ۲۲هر دل که درین دایرهٔ بی سر و پاستشمارهٔ ۲۳هر جان که به بحر رهنمون اندوزدشمارهٔ ۲۴تا نفس پرستی تو را غم بیش استشمارهٔ ۲۵هر دل که به بحرِ بینشانی افتادشمارهٔ ۲۶آن کل که بدو جنبش اجزا دیدمشمارهٔ ۲۷مرغی که بدید از می این دریا دُردشمارهٔ ۲۸هر جان که بجان نیست گرفتار او راشمارهٔ ۲۹صد قطره که یک آب نماید جملهشمارهٔ ۳۰گه جان، دل خویش، غرق خون مانده دیدشمارهٔ ۳۱آن بحر که موجش گهر انداز آیدشمارهٔ ۳۲چندان که تو این بحر گهر خواهی دیدشمارهٔ ۳۳هر جان که به بحر رهنمون آید زودشمارهٔ ۳۴معنی چو ز کل به جزو بیرون آیدشمارهٔ ۳۵آن نور که بیرون و درون میتابدشمارهٔ ۳۶این عین مکان همان مکان است که بودشمارهٔ ۳۷سریست برون زین همه اسرار که هستشمارهٔ ۳۸در دریایی که نه سر و نه پا داشتشمارهٔ ۳۹کس نیست که دریا همه او را افتادشمارهٔ ۴۰هر چیز که آن ز نیستی در پیوستشمارهٔ ۴۱آن روز که آفتاب انجم میریختشمارهٔ ۴۲گاهی ز نو و گه ز کهن میگویندشمارهٔ ۴۳در عالم جان نه مرد پیداست نه زنشمارهٔ ۴۴میپرسیدی که چیست این نقش مجازشمارهٔ ۴۵آن سیل که از قوّت خود جوشان بودشمارهٔ ۴۶آن سر عجب نه توبدانی ونه منشمارهٔ ۴۷حل کردن آن نه تو توانی و نه منشمارهٔ ۴۸در بادیهای که پا ز سر باید کردشمارهٔ ۴۹کاریست ز پیری و جوانی برترشمارهٔ ۵۰در بند گرهگشای میباید بودشمارهٔ ۵۱تخمی که درو مغز جهان پنهان بودشمارهٔ ۵۲جانی که درو تیره و روشن تو بوَدشمارهٔ ۵۳آن قوم که دروحدت کل آن دارندشمارهٔ ۵۴چون نور منوّرِ سُبُل یابی بازشمارهٔ ۵۵آن راز که هست در پس صد سرپوششمارهٔ ۵۶در حضرت حق، جمله ادب باید بودشمارهٔ ۵۷گر تشنهٔ بحری به گهر ایمان دارشمارهٔ ۵۸چون بحر شدی گهر میانِ جان دارشمارهٔ ۵۹کی پشه تواند که ثریا بیندشمارهٔ ۶۰گر باخبرست مرد و گر بیخبرستشمارهٔ ۶۱برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درایشمارهٔ ۶۲بحری که همه عمر به یکدم بینیشمارهٔ ۶۳گر تو دل خویش بیسیاهی بینیشمارهٔ ۶۴گردیدهوری تو دیده بر کار اندازشمارهٔ ۶۵گرچه دل تو زین همه غم تنگ شودشمارهٔ ۶۶در بند خیال غیر یک ذرّه مباششمارهٔ ۶۷تا کی خود را ز پای و سراندیشیشمارهٔ ۶۸هر جان که به نور قدس پیش اندیش استشمارهٔ ۶۹چون نیست ترا کار ز سودا بیرونشمارهٔ ۷۰گر پرده ز روی کار بر میداری!شمارهٔ ۷۱تا چند کنی عزیمت دریا سازشمارهٔ ۷۲هر جانی را که غرق انعام بودشمارهٔ ۷۳چون بدنامی به روزگاری افتدشمارهٔ ۷۴چون نیست، گر از پیش روی، پیشانتشمارهٔ ۷۵ور راه ز پس قطع کنی پایانتشمارهٔ ۷۶گر برخیزد ز پیش چشم تو منیشمارهٔ ۷۷آن را که به چشم کشف پیداست یقینشمارهٔ ۷۸بنگر بنگر، ای دل! اگر مرد رهیشمارهٔ ۷۹میپنداری که حق هویدا گرددشمارهٔ ۸۰هر دیده که اسرار جهان مطلق دیدشمارهٔ ۸۱تا چند ازین نقش برآورده که هستشمارهٔ ۸۲آنجا که زمین را فلکی بینی توشمارهٔ ۸۳هر جان که ز حکم مرکز دوران رفتشمارهٔ ۸۴آن سالک گرم روْ که در شیب و فرازشمارهٔ ۸۵هان ای دل بیخبر! کجاییم بیاشمارهٔ ۸۶دل را نه ز آدم و نه حواست نسبشمارهٔ ۸۷عشق آمد و نام کفر و ایمان نگذاشتشمارهٔ ۸۸در عشق نماند عقل و تمییز که بودشمارهٔ ۸۹آن دل که ز شوق نور اکبر میتافتشمارهٔ ۹۰از بس که بدیدم ز تو اسرار عجبشمارهٔ ۹۱یارب چه نهان چه آشکارا که توییشمارهٔ ۹۲هر روز به حسن بیشتر خواهی بودشمارهٔ ۹۳جانا غمِ عشق تو بجان نتوان دادشمارهٔ ۹۴در راه تو گم گشت دویی اینت عجب!شمارهٔ ۹۵آن دیده که توحید قوی میبیندشمارهٔ ۹۶جانا ز میانِ من و تو دست کراستشمارهٔ ۹۷جانا نه یکیام نه دوام اینت عجب!شمارهٔ ۹۸دل خستهٔ سال و بستهٔ ماه نماندشمارهٔ ۹۹چون باز دلم غمِ ترا زقّه نهادشمارهٔ ۱۰۰در عشق توام شادی و غم هیچ نبود