گنج

باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق

شمارهٔ ۱لعلت که خجل کرد گل رعنا راشمارهٔ ۲چون دیده به روی تو نظر بگشایدشمارهٔ ۳جانم که به لب از لب لعل تو رسیدشمارهٔ ۴زلفِ تو سرِ درازدستی داردشمارهٔ ۵ای کرده پسند از دو جهان چاره منتشمارهٔ ۶بنگر که دلم چه گونه مظلوم نمودشمارهٔ ۷لعل تو براتِ کامرانی دهدمشمارهٔ ۸چون توبهٔ تو گناه خواهد افتادشمارهٔ ۹زانگه که مرا سوی تو آهنگ افتادشمارهٔ ۱۰فرسودنِ لعلِ آبدارت بر منشمارهٔ ۱۱ای جانِ همه جهان زکوةِ لبِ توشمارهٔ ۱۲دل نیست کز آن ماه برنجد هرگزشمارهٔ ۱۳ای ماه به چهره یا گلی یا سمنیشمارهٔ ۱۴از وعدهٔ کژ دل به غمت میافتدشمارهٔ ۱۵آنجا که سر زلف تو جانها ببردشمارهٔ ۱۶آن خندهٔ خوش اگرچه پیوسته بهَستشمارهٔ ۱۷آن دل که ز دست من کنون خواهی بردشمارهٔ ۱۸بر شاخِ دل شکسته یک برگم نیستشمارهٔ ۱۹چون گشت لبت به یک شکر ارزانیشمارهٔ ۲۰زهرم آید شکرستان بی لبِ توشمارهٔ ۲۱چشمت که سبق به دلربائی او راستشمارهٔ ۲۲کس مثل تو در جهانِ جان ماه نیافتشمارهٔ ۲۳من بی سر و سامانِ تو میخواهم زیستشمارهٔ ۲۴چون گِرد مه از مشک سیه مور آوردشمارهٔ ۲۵زان پسته که شیرینی جان میخیزدشمارهٔ ۲۶در عشق دلم هیچ نمیسنجد از اوشمارهٔ ۲۷گفتم:‌«شکری از دهنت، درگذریشمارهٔ ۲۸دل، مست بتی عهدشکن دارم منشمارهٔ ۲۹گفتم که «چنان شیفتهٔ آن دهنمشمارهٔ ۳۰گفتم: «شکریم ده مسلمانی نیست»شمارهٔ ۳۱گفتم که «هزار رونق افزون گیریشمارهٔ ۳۲گفتم:‌«بردی از لب و دندان جانمشمارهٔ ۳۳می‌آمد و بر زلف شکن می‌انداختشمارهٔ ۳۴ترکم همه کارم به خلل خواهد کردشمارهٔ ۳۵عشقش ز وجودم عدمی میسازد