گنج

باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق

شمارهٔ ۱هر روز سرِ زلفِ تو کاری نهدمشمارهٔ ۲لعلت به صواب هیچ کس دم نزندشمارهٔ ۳چشمِ سیهت که فتنهٔ آفاق استشمارهٔ ۴هر دم به حیل زخمِ دگر سانم زنشمارهٔ ۵هم زلف تو از برونِ دل در تاب استشمارهٔ ۶در عشقِ تو عقل و هوش مینتوان داشتشمارهٔ ۷تا ابروی طاقِ تو کماندار افتادشمارهٔ ۸دردی که ز تو به حاصلم می‌آیدشمارهٔ ۹تا غمزهٔ چشم رهزنت راهم زدشمارهٔ ۱۰چون خطِّ رخت هست روان چندینیشمارهٔ ۱۱زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب استشمارهٔ ۱۲چشمِ خوشِ تو که مذهبِ عبهر داشتشمارهٔ ۱۳از زلفِ شکن بر شکنت میترسمشمارهٔ ۱۴گر عفو کنی به لطف جرمی که مراستشمارهٔ ۱۵از زلفِ تو دل چو در عقابین افتادشمارهٔ ۱۶خطّت دام است و خالت او را دانه استشمارهٔ ۱۷گفتم: خط مشکین تو بر ماه خطاستشمارهٔ ۱۸گفتم: «کس را روی تو و موی تو نیستشمارهٔ ۱۹چون غمزهٔ تو جادویی آغاز نهدشمارهٔ ۲۰دایم گهر وصل تو میجویم باز