گنج

باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق

شمارهٔ ۱چون روی تو در همه جهان روی کراستشمارهٔ ۲بی موی تونیست موی کس موئی راستشمارهٔ ۳تا روی ز زیرِ پرده بنمودی توشمارهٔ ۴در کوی تو آفتاب منزل بگرفتشمارهٔ ۵ای واقعهٔ عشقِ تو کاری مشکلشمارهٔ ۶عشقت به هزار پادشاهی ارزدشمارهٔ ۷ای زلفِ تو صد دامِ ستم افکندهشمارهٔ ۸جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشتشمارهٔ ۹زلف و رخِ تو که قصدِ جان دارندمشمارهٔ ۱۰ای روی چو آفتابِ تو پشت سیاهشمارهٔ ۱۱ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهیشمارهٔ ۱۲چون ماه، به قطع، آب روی تو نداشتشمارهٔ ۱۳گر پرده ز روی دلستان برگیریشمارهٔ ۱۴ای گم شده درحسنِ تو هر دیدهوریشمارهٔ ۱۵تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتادشمارهٔ ۱۶گر در همه عمر آرزوئیم بوَدشمارهٔ ۱۷ای تُرک! دلم غاشیه بر دوش تو شدشمارهٔ ۱۸تا حلقهٔ آن زلف مشوّش دیدمشمارهٔ ۱۹در جنب رخت چو ماه میننمایدشمارهٔ ۲۰بی عشق تو زیستن دریغم آیدشمارهٔ ۲۱ای حسن تو درحدّ کمال افتادهشمارهٔ ۲۲خورشید که چرخ در نکوئیش آوردشمارهٔ ۲۳ای نرگسِ صفرا زده سودائی توشمارهٔ ۲۴لعلت که بلای دل و دین آید همشمارهٔ ۲۵تا روی چو آفتاب جانان بفروختشمارهٔ ۲۶گل را به چمن گونهٔ رخسار تو نیستشمارهٔ ۲۷عشق رخ تو که کیمیای خطرستشمارهٔ ۲۸گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسمشمارهٔ ۲۹کوثر که لبِ ترا ندیم افتادهستشمارهٔ ۳۰ماهی که ز رخ یک سرِ مویم ننمودشمارهٔ ۳۱آن ماه که سجده بُرد انجم او راشمارهٔ ۳۲بی لعلِ لبش شکرستان میچکنمشمارهٔ ۳۳بگشاده رخ و بسته قبا میآیدشمارهٔ ۳۴آن روز که روی دلستان نتوان دیدشمارهٔ ۳۵شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتنشمارهٔ ۳۶ای باد به سوی زلفِ آن یار بتازشمارهٔ ۳۷دوش آمد و بنشست به صد زیباییشمارهٔ ۳۸از بادهٔ عشق تو خماری دارمشمارهٔ ۳۹دل، خستهٔ چشم ناوک انداز مدارشمارهٔ ۴۰اول که به پیشِ خویشتن راهم دادشمارهٔ ۴۱زلف تو برفت از نظرم چه توان کردشمارهٔ ۴۲دل دادم و ترکِ کفر ودینش کردمشمارهٔ ۴۳زلف تو که بود آرزوئی همه راشمارهٔ ۴۴دل در خم آن زلف چو زنجیر بماندشمارهٔ ۴۵جانا! ز همه جهان نشستم برترشمارهٔ ۴۶تا در سر زلفت خم و چین افکندیشمارهٔ ۴۷زلف تو که چون مشک به هر سوی افتادشمارهٔ ۴۸دل گفت: «رهِ زلف تو چون کوتاهی است»شمارهٔ ۴۹شب نیست که جان بی تو به لب مینرسدشمارهٔ ۵۰در زلف اگرچه جایگاهی سازیشمارهٔ ۵۱زان خط که به گردِ شکر آوردی توشمارهٔ ۵۲بوئی که ز زلف مشکبوی تو رسدشمارهٔ ۵۳چون گشت دل من از سر زلف تو مستشمارهٔ ۵۴در عشق رخت چون رخ تو بیشم نیستشمارهٔ ۵۵گر لعل لب تو آب حیوانم دادشمارهٔ ۵۶هرکاو رخ تو بدید حیران ماندشمارهٔ ۵۷ای خاصیتِ لعل تو جان پروردنشمارهٔ ۵۸دل در سر زلف چون توحسن افروزیشمارهٔ ۵۹مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شودشمارهٔ ۶۰چون چشمِ تو تیرِ غمزه محکم انداختشمارهٔ ۶۱گفتی که اگر میطلبی تدبیریشمارهٔ ۶۲دل روی بدان زلفِ سرافراز آوردشمارهٔ ۶۳گه لعلِ تو از قند دلم خواهد تافتشمارهٔ ۶۴تا زلف ترا به خونِ دل، رای افتادشمارهٔ ۶۵در زلفِ تو صد حلقهٔ دیگرگون استشمارهٔ ۶۶ای بیخبر از رنج و گرفتاری منشمارهٔ ۶۷گر کشته شوم کشته به نامِ تو شومشمارهٔ ۶۸چون نیست ز عقل ذرّهای توفیرمشمارهٔ ۶۹تا زلفِ زره ورت به هم تافته شدشمارهٔ ۷۰تا در سرِ زلفت خم و تاب افکندیشمارهٔ ۷۱چون مشکِ خط تو سایه‌ور می‌افتدشمارهٔ ۷۲زلف تودگر ز دست نگذارم منشمارهٔ ۷۳ای پردهٔ دل پرده نوازت بودهشمارهٔ ۷۴بیچاره دلِ من که غمِ جانش نیستشمارهٔ ۷۵گر لعلِ لبِ تو دَرِّ شهوارم دادشمارهٔ ۷۶تا کی کمرِ عهد و وفا باید بست