گنج

باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق

شمارهٔ ۱دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ رازشمارهٔ ۲دوش آمد و گفت: روز و شب میجوشیشمارهٔ ۳دوش آمد و دل ازو کبابی میگشتشمارهٔ ۴دوش آمد و گفت: چندم آواز دهیشمارهٔ ۵دوش آمد و گفت: چند تنها باشیشمارهٔ ۶دوش آمد و گفت: «در درون ما را باششمارهٔ ۷دوش آمد و گفت: خانهٔ ما آخرشمارهٔ ۸دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ منشمارهٔ ۹دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه کنیمشمارهٔ ۱۰دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگردشمارهٔ ۱۱دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیستشمارهٔ ۱۲دوش آمد و گفت: بی یقین مینرسیشمارهٔ ۱۳دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باششمارهٔ ۱۴دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستیشمارهٔ ۱۵دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکیشمارهٔ ۱۶دوش آمد و گفت: در جنون میفکنیمشمارهٔ ۱۷دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفتشمارهٔ ۱۸دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روزشمارهٔ ۱۹دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی کردشمارهٔ ۲۰دوش آمد و گفت: کارِ ما خواهی کردشمارهٔ ۲۱دوش آمدو ره بر دل و جانم در بستشمارهٔ ۲۲دوش آمد و گفت: حسن دنییست امشبشمارهٔ ۲۳آن بت که دلم عاشقِ جانبازش بودشمارهٔ ۲۴دوش از درِ دل درآمد آن بیناییشمارهٔ ۲۵دوش از سر لطفی بنشاندست مراشمارهٔ ۲۶دوش از برِ خویش سرنگونم میتاختشمارهٔ ۲۷دل دوش ز لعلِ همچو قندش میسوختشمارهٔ ۲۸دی میشد و دل رها نمیکرد به کسشمارهٔ ۲۹دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیششمارهٔ ۳۰دی گفت: کجا شدی،‌چنین میبایدشمارهٔ ۳۱دوشش دیدم چو زلف خود در تابیشمارهٔ ۳۲امشب بَرِ ما مست که آورد تراشمارهٔ ۳۳امشب ز پگاهی به خروش آمده‌ایشمارهٔ ۳۴دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیستشمارهٔ ۳۵دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفتهشمارهٔ ۳۶دوش آمد و گفت: اگر چه کم می‌آیمشمارهٔ ۳۷دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزمشمارهٔ ۳۸دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتم