باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شمارهٔ ۱خورشید رخت ملک جهان میبخشدشمارهٔ ۲ای هر نفسی جلوهگری افزونتشمارهٔ ۳از بس که شکر فشاند عشق تونخستشمارهٔ ۴گاهی به سخن قوت روانم بخشیشمارهٔ ۵ای خوش دلی هر دو جهانم غم توشمارهٔ ۶در هر چیزی که بود دل بستگیمشمارهٔ ۷یک ذرّه ز عشق تو به صحرا آمدشمارهٔ ۸در هر چیزی ترا جمالی دگرستشمارهٔ ۹سرگشتهٔ توست نُه فلک، میدانی؟شمارهٔ ۱۰ای یاد تو آب زندگانی جان راشمارهٔ ۱۱با جان چه کنم که عشق تو جانم بسشمارهٔ ۱۲چون روی تو مینبینم ای شمع طرازشمارهٔ ۱۳هر شب که نیاوری شبیخون غمتشمارهٔ ۱۴من عاشق روی تو ز دیری گاهمشمارهٔ ۱۵درد تو که در دلم به جای جان بودشمارهٔ ۱۶گر ماه نه زیر میغ میداشتییشمارهٔ ۱۷رنج تو به صد گنج مسلم ندهمشمارهٔ ۱۸پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواستشمارهٔ ۱۹ای بس که دلم بر در تو خون بگریستشمارهٔ ۲۰دلها که به جمع آرزوی تو کنندشمارهٔ ۲۱جانم، ز میان جان، وفای تو کندشمارهٔ ۲۲چندان که دلم سوی تو بشتابد بازشمارهٔ ۲۳دیرست که سودای تو در سر دارمشمارهٔ ۲۴ای قاعدهٔ عشق تو جان افزاییشمارهٔ ۲۵در عشق تو جان قویم میبایدشمارهٔ ۲۶گه جان مرا غرق ملاهی میدارشمارهٔ ۲۷از بس که شدم ز عشق تو دور اندیششمارهٔ ۲۸کو هیچ رهی که پیش آن سدّی نیستشمارهٔ ۲۹از خود برهان مرا که بس ممتحنمشمارهٔ ۳۰عشقت ز ابد تا به ازل میبینمشمارهٔ ۳۱در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاختشمارهٔ ۳۲گه در عشقت بی سر و پا میسوزیمشمارهٔ ۳۳افتان خیزان در ره تو میپوییمشمارهٔ ۳۴بی روی تو چشم بر چه خواهم انداختشمارهٔ ۳۵دوش آمد و گفت اگر دل ما داریشمارهٔ ۳۶ای بی سر و بن گشته جهانی از توشمارهٔ ۳۷گه پیش تو چون قلم به سر میآییمشمارهٔ ۳۸جانا ز غم عشق تو سرگردانمشمارهٔ ۳۹در درد خودم چو چرخ سرگردان کنشمارهٔ ۴۰سر با تو ببازم، کلِه من اینستشمارهٔ ۴۱در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواستشمارهٔ ۴۲هم بی دو جهان تویی و هم در دو جهانشمارهٔ ۴۳هر روز مرا با تو حسابی دگرستشمارهٔ ۴۴جانا! جانم ز قعر دریای حضورشمارهٔ ۴۵سر در سر سودای تو خواهم کردنشمارهٔ ۴۶گر من نه چنین عاشق و شوریدهامیشمارهٔ ۴۷تاکی باشم بستهٔ هستی بی توشمارهٔ ۴۸دل را ز غمت بی سر و پا میدارمشمارهٔ ۴۹هرگه که میخوری خروشی بزنیشمارهٔ ۵۰جانا! همه راه، بر زبانم بودی