باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شمارهٔ ۱نه همچو منت به مهر یاری خیزدشمارهٔ ۲چون من به خلاف تو نکردم کاریشمارهٔ ۳گر با غم تو مرا شماری نبودشمارهٔ ۴ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهیشمارهٔ ۵از دل گرمی که در هوای تو مراستشمارهٔ ۶عشق تو که همچو شمع میسوخت مراشمارهٔ ۷گر هیچ نظر کنی به روی ما کنشمارهٔ ۸تا جان دارم سر وفا دارم منشمارهٔ ۹تاکی نفسی از سر صد درد زدنشمارهٔ ۱۰ناکرده به پرِّ پشهای دمسازیشمارهٔ ۱۱خون ناخوردن به از وبالست تراشمارهٔ ۱۲شب نیست که دل حزین ندارم از توشمارهٔ ۱۳در کوی تو جان گوشه نشین میدانمشمارهٔ ۱۴تا کی رانی از در خود دربدرمشمارهٔ ۱۵چون دل ز غم عشق تو یک ره جان بردشمارهٔ ۱۶در عشق تو من گرد جنون میگردمشمارهٔ ۱۷گه درد توام ز پرده آرد بیرونشمارهٔ ۱۸دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنمشمارهٔ ۱۹امروز چنین بر سر غوغای توامشمارهٔ ۲۰جانا ره بدخویی ناساز مگیرشمارهٔ ۲۱جانا بگذر به کوی ما یک باریشمارهٔ ۲۲دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگزشمارهٔ ۲۳گر جان گویم هست پس پردهٔ تستشمارهٔ ۲۴بس طیره بماندم ز طنّازی توشمارهٔ ۲۵تا چند من سوخته را رنجانیشمارهٔ ۲۶نه مرهم خون خوارهٔ خود خواهی کردشمارهٔ ۲۷هر کاو نه به جان کناره جوید از توشمارهٔ ۲۸از آهِ درون کام و زبانم بمسوزشمارهٔ ۲۹در ششدرهٔ غمم بمگداز آخرشمارهٔ ۳۰هر لحظه همی بیشترم میسوزیشمارهٔ ۳۱تا در دل من آتش عشقِ تو فروختشمارهٔ ۳۲تا کی دل و جان دردمندم سوزیشمارهٔ ۳۳من با تو بدی نکردم ای بیناییشمارهٔ ۳۴هم رهبر این عاشق گمراهی توشمارهٔ ۳۵گر بی تو دمی خون جگر مینخورمشمارهٔ ۳۶گه راندهٔ دربدرم میداریشمارهٔ ۳۷گاهی به بر خویشتنم میخوانیشمارهٔ ۳۸ای عشقِ تو کیمیای سرگردانیشمارهٔ ۳۹هر لحظه به سوی من شبیخون آریشمارهٔ ۴۰گه با من دلخسته کنی دمسازیشمارهٔ ۴۱ای هر نفست عزم جگرخواری بیششمارهٔ ۴۲گه حملهٔ عشق بر دل مجنون آرشمارهٔ ۴۳در راه فکندهای مرا در تک و تازشمارهٔ ۴۴ای در غم عشق تو رهی نیست شدهشمارهٔ ۴۵عشق تو که سر چون قلمم اندازدشمارهٔ ۴۶صد بار کشیدم و به سرباری بارشمارهٔ ۴۷آن را که ز دریای تو گوهر بایستشمارهٔ ۴۸در عشق تو ای خلاصهٔ زیباییشمارهٔ ۴۹از عشق فرو گرفتهای پیش و پسمشمارهٔ ۵۰شرطست ز تو بی سر و بی پا که رومشمارهٔ ۵۱گه عشق تو چون حلقهٔ در میبَرَدمشمارهٔ ۵۲سودای توام به سر برون گردانیدشمارهٔ ۵۳سودای تو کارم به خطر خواهد کردشمارهٔ ۵۴عشق تو به هر دمم هزار افسون کردشمارهٔ ۵۵گه نعره زن قلندر آیم با توشمارهٔ ۵۶گاهی به خودم بار دهد مستی مستشمارهٔ ۵۷زان بگرفته است لشکری پیش و پسمشمارهٔ ۵۸چون داد دلم دل گسلم میندهدشمارهٔ ۵۹جان میسوزد هر نفسم تا کی ازینشمارهٔ ۶۰چه عشوه و دم بود که دلدارندادشمارهٔ ۶۱هم دیده بر آن روی چو مه باید داشت