گنج

باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد

شمارهٔ ۱چندین در بسته بی کلیدست چه سودشمارهٔ ۲کس از می معرفت ندادست نشانشمارهٔ ۳چون نیست رهی به هیچ سوئی کس راشمارهٔ ۴دل سوختگان که نفس میفرسایندشمارهٔ ۵آنها که به عشق گوی بردند همهشمارهٔ ۶عقلی که کمال در جنون می‌بیندشمارهٔ ۷دل با غمِ عشق پای ناورد آخرشمارهٔ ۸گاهی ز سلوک عقل چون نسناسیمشمارهٔ ۹دستی که برین شاخ برومند رسدشمارهٔ ۱۰عاشق تن خود با غم پیوست دهدشمارهٔ ۱۱هر دل که ز ذوق آن حقیقت جان یافتشمارهٔ ۱۲چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل!شمارهٔ ۱۳ای دل ز پی دلیل نتوانی شدشمارهٔ ۱۴اندر طلب حضرت جاوید آخرشمارهٔ ۱۵دل گم شد و در ره الاهی اِستادشمارهٔ ۱۶نه هیچ کسی به زندگانیش گرفتشمارهٔ ۱۷آن ذوق که در شکر چشیدن باشدشمارهٔ ۱۸ای مانده به زیرِ پرده! او کی باشیشمارهٔ ۱۹چو مهرهٔ مِهر بازی ای سرو سهیشمارهٔ ۲۰گر بندِ امیدِ وصلِ او بست تراشمارهٔ ۲۱هم هر ساعت در ره تاریکتریشمارهٔ ۲۲گر گنج به تو رسید پنهان میدارشمارهٔ ۲۳ذرات جهان در اشتیاقند همهشمارهٔ ۲۴ای کاش ترا دیدهٔ دیدن بودیشمارهٔ ۲۵تا جان دارم همچو فلک میپویمشمارهٔ ۲۶گر بشتابم نه روی بشتافتن استشمارهٔ ۲۷دردا که ز بی نشان نشانم نرسیدشمارهٔ ۲۸نه دل دارم نه جان نه تن چتوان کردشمارهٔ ۲۹تا چند غم این ره پر بیم کشیمشمارهٔ ۳۰چون یار نمیکند دمی همدمیمشمارهٔ ۳۱من عاشقِ زارِ روی یارم چکنمشمارهٔ ۳۲هر جان که فدای روی اونتوان کردشمارهٔ ۳۳دل تحفهٔ دلنواز نتوان آوردشمارهٔ ۳۴گنجت باید به رنج خو باید کردشمارهٔ ۳۵دل در طلبش بجان گرفتار آمدشمارهٔ ۳۶چون نیست دلم را جز ازو دلجوییشمارهٔ ۳۷کو کس که چو بوده گشت نابوده نشدشمارهٔ ۳۸ای دل چو حجاب و پرده در کار بسی استشمارهٔ ۳۹همچون شمعی چند گدازم چکنمشمارهٔ ۴۰درداکه قرار از دل سرمستم رفتشمارهٔ ۴۱گفتم: جانا هیچ کسی جانان یافتشمارهٔ ۴۲ای دل به امید هم نفس چند رویشمارهٔ ۴۳چون وصل نیامد به کسی اولیترشمارهٔ ۴۴این گنبد خاکستری پر اخگرشمارهٔ ۴۵ای بس که ز شوق چرخ دوّار بگشتشمارهٔ ۴۶هم عقل طلسم جسم و جان باز نیافتشمارهٔ ۴۷جانا رخ چون تویی به حس نتوان دیدشمارهٔ ۴۸چون باد همی نیاید از سوی تو برشمارهٔ ۴۹جان نتواند هیچ سزاوار تو گشتشمارهٔ ۵۰آواز به عشق در جهان خواهم دادشمارهٔ ۵۱گر در طلبت ز روی تو مانم بازشمارهٔ ۵۲هر کو گهر وصل تو در خواهد خواستشمارهٔ ۵۳هرگه که من از وصل تو بابی شنومشمارهٔ ۵۴چون وصل تو یک ذرّه نیفتاد به دستشمارهٔ ۵۵ای کاش دلم را سر آهی بودیشمارهٔ ۵۶این خود چه عجایبست کآمیخته‌ایشمارهٔ ۵۷آنها که ز باغ عشق گل میرُفتندشمارهٔ ۵۸حاصل ز غم عشق توام بدنامیستشمارهٔ ۵۹نادیده ترا شرح سروپات خوش استشمارهٔ ۶۰گاهی ببریدی و گهی پیوستیشمارهٔ ۶۱من بی دلم و اگر مرا دل بودیشمارهٔ ۶۲تا پاک نگردد دل این نفس پرستشمارهٔ ۶۳هر دم ز تو درد بیشتر خواهم بردشمارهٔ ۶۴در عشق تو با خاک یکی خواهم شدشمارهٔ ۶۵جان بوی تو جست ازدل ناشاد و نیافتشمارهٔ ۶۶زان روز که حسنت علم عشق افراختشمارهٔ ۶۷چون گل یابم بوی تو زو میبویمشمارهٔ ۶۸ای جمله اشارات و رموزم از توشمارهٔ ۶۹هرچند که نیست در رهت دولت یافتشمارهٔ ۷۰در عشق تودل هزار جان تاوان دادشمارهٔ ۷۱چون نیست ره هجرِ ترا پایان بازشمارهٔ ۷۲اول ز همه کار جهان پاک شدمشمارهٔ ۷۳مینشناسد کسی زبان من و توشمارهٔ ۷۴یکتا بودم دوتائی افتاد مراشمارهٔ ۷۵چون وصل تو تخم آشنائی انداختشمارهٔ ۷۶هم عمر به بوی تو به آخر بردیمشمارهٔ ۷۷تا بی رخ یار محرمم بنشستهشمارهٔ ۷۸گه قصد دل ممتحنم میداری