گنج

باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق

شمارهٔ ۱از بس که امید و بیم میبینم منشمارهٔ ۲اول بنگر به جانِ چون برقِ همهشمارهٔ ۳گفتم:‌چه شود چو لطف ذاتی داریشمارهٔ ۴گفتم:‌به غمم قیام کی بود تراشمارهٔ ۵گفتم: چه کنم ز پای در میآیمشمارهٔ ۶گفتم: دل و جان در سر کارت کردمشمارهٔ ۷گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبیشمارهٔ ۸چون یار نمیکند همی یاد از منشمارهٔ ۹تشنه بکشد مرا و آبم ندهدشمارهٔ ۱۰چون هیچ کسی ندیدهام در خوردششمارهٔ ۱۱هان ای دل چونی به چه پشتی ما راشمارهٔ ۱۲با کس بنسازی همه بی کس باشیشمارهٔ ۱۳سرگشتهٔ روز و شبم آنجا که منمشمارهٔ ۱۴گر روشنی جمال خودب نمائیشمارهٔ ۱۵یک روز به صلح کارسازی میکنشمارهٔ ۱۶نه چارهٔ این عاشق بیچاره کنیشمارهٔ ۱۷جان در غمت از خانه به کوی افتاده‌ستشمارهٔ ۱۸هر چند نیم به هیچ رو محرم توشمارهٔ ۱۹گفتم که درین غمم بنگذاری توشمارهٔ ۲۰گفتم: شب و روز از تو چرا میسوزمشمارهٔ ۲۱محجوبم و از حجاب من آزادیشمارهٔ ۲۲چون باد ز من می‌گذری چه تْوان کردشمارهٔ ۲۳بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراستشمارهٔ ۲۴در عشق تو سوختم چه میسازی توشمارهٔ ۲۵تاکی باشم چو حلقه بر در بی توشمارهٔ ۲۶هر روز ز نو پردهٔ دیگر سازیشمارهٔ ۲۷ای آمده از شوق تو جان بر لب منشمارهٔ ۲۸گر در سخنم باتو سخن را چه کنیشمارهٔ ۲۹ای خون شده در غمت دل پاک همهشمارهٔ ۳۰اندهگن توییم از دیری گاهشمارهٔ ۳۱چون هر روزیت بیشتر دیدم ناز