باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شمارهٔ ۱دردا که دلم بوی دوایی نشنودشمارهٔ ۲گردل گویم به منتهایی نرسیدشمارهٔ ۳هر چیز تو را همی جمالی دگر استشمارهٔ ۴این بادیهٔ تو را سری پیدا نهشمارهٔ ۵عشق تو که ذرّه ذرّه تابنده بدوستشمارهٔ ۶دردا که دلم سایهٔ اقبال ندیدشمارهٔ ۷جانم چو ز کنهِ کار آگاه نبودشمارهٔ ۸تا خرقهٔ سروری ز سر بفکندیمشمارهٔ ۹چون دیده سپید شد نظر چند کنیمشمارهٔ ۱۰عمری به هوس نخل معانی بستمشمارهٔ ۱۱عمری بدویدم از سر بیخبریشمارهٔ ۱۲گر من فلکم به مرتبت ور ملخمشمارهٔ ۱۳از حادثهٔ آب و گلم هیچ آمدشمارهٔ ۱۴آن دل که سراسیمهٔ عالم بودیشمارهٔ ۱۵گر قصد فلک کنم به پیشان نرسمشمارهٔ ۱۶در حیرت و سودا چه توانم کردنشمارهٔ ۱۷زین پیش دلم بستهٔ پندار آمدشمارهٔ ۱۸آن سالکِ گرمرو که نامش جان استشمارهٔ ۱۹در آرزوی چشمهٔ حیوان مردمشمارهٔ ۲۰چندان که دل من به سفر بیش دَرَستشمارهٔ ۲۱گاهی به کمال برتر از خورشیدمشمارهٔ ۲۲ای دل غم جان محنت اندیش ببینشمارهٔ ۲۳که گفت ترا که راه اندوهش گیرشمارهٔ ۲۴دردا که دلم به هیچ درمان نرسیدشمارهٔ ۲۵جانان آمد قصد دل و جانم کردشمارهٔ ۲۶هر لحظه می یی به جان سرمست دهدشمارهٔ ۲۷ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطریشمارهٔ ۲۸هر چند که این حدیث جستی تو بسیشمارهٔ ۲۹جانی که به راه رهنمون دارد رایشمارهٔ ۳۰چون هر نفسی ز درد مهجورتریشمارهٔ ۳۱دل در ره او تصرّف خویش ندیدشمارهٔ ۳۲در بادیه ای که عقل را راهی نیستشمارهٔ ۳۳ای دل! دانی که او سزاوار تو نیستشمارهٔ ۳۴گر در همه عمر در سفر خواهی بودشمارهٔ ۳۵ای دل بندی بس استوارت افتادشمارهٔ ۳۶هر روز به عالمی دگرگون برسیشمارهٔ ۳۷هر چند که اهل راز میباید گشتشمارهٔ ۳۸گاه از مویی مشوشت باید شدشمارهٔ ۳۹جانا زغمت بسوختی جان، ما راشمارهٔ ۴۰گر جان گویم برآمد و حیران شدشمارهٔ ۴۱اینجا که منم، پردهٔ پندار بسی استشمارهٔ ۴۲در عالم خوف روزگاری دارمشمارهٔ ۴۳گر شادی تو معتبرم میآیدشمارهٔ ۴۴تا زلف تو چون کمند میبینم منشمارهٔ ۴۵ای گم شده از جای به صد جای پدید