باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شمارهٔ ۱چون نشنودی ز یک مسافر که چه بودشمارهٔ ۲گاه از سر طاعتی برون آیی توشمارهٔ ۳خون شد همه جانها و جگرها همه ریششمارهٔ ۴آن کس که تمام متّقی خواهد بودشمارهٔ ۵چندان که ز مرگ میبگویم دل راشمارهٔ ۶گر تن گویم عظیم سست افتادستشمارهٔ ۷چون خواهد بود در کمین افتادنشمارهٔ ۸گر دل بر امید رهنمون بنشیندشمارهٔ ۹پیوسته چو ابر این دل بیخویش که هستشمارهٔ ۱۰عمری که ز رفتنش چنین بیخبرمشمارهٔ ۱۱دیرست که جان خویشتن میسوزمشمارهٔ ۱۲گاهی ز غم نفس وخرد میگریمشمارهٔ ۱۳زان میترسم که در بلام اندازندشمارهٔ ۱۴تن کیست که سرنگون همی باید کردشمارهٔ ۱۵گفتم شب و روز از پی این کار شومشمارهٔ ۱۶چون نیست طریقی که به مقصود رسمشمارهٔ ۱۷تا کی باشم گرد جهان در تک و تازشمارهٔ ۱۸در هر دو جهان یکتنهای میجویمشمارهٔ ۱۹جان رفت و ندید محرمی در همه عمرشمارهٔ ۲۰از مال جهان جز جگری ریشم نیستشمارهٔ ۲۱اشکم پس و پیش منزلم بگرفتهستشمارهٔ ۲۲تا کی بینم به هر دمی تیماریشمارهٔ ۲۳نه از تن خود به هیچ خشنودم منشمارهٔ ۲۴ای تن ز زمانه سر نگون مینشویشمارهٔ ۲۵چون نیست سری این غم بیپایان راشمارهٔ ۲۶چون من بگذشتهام بجان زین دو سراشمارهٔ ۲۷امروز منم خسته ازین بحر فضولشمارهٔ ۲۸آن مرغ که بود از می معنی مستشمارهٔ ۲۹جانا چو به نیستی فتادم برهمشمارهٔ ۳۰گه گم شدهٔ هزار کارم داریشمارهٔ ۳۱جز غوّاصی هوس ندارم چکنمشمارهٔ ۳۲چون دل ز طلب در ره جانان استادشمارهٔ ۳۳یک ذره چو آن حکم دگرگون نشودشمارهٔ ۳۴دیرست که دور آسمان میگرددشمارهٔ ۳۵از واقعهٔ روز پسین میترسمشمارهٔ ۳۶میترسم و بیقیاس میترسم منشمارهٔ ۳۷چون پنجه سال خویشتن را کُشتمشمارهٔ ۳۸چون روی به پنجاه و به شصت آوردیمشمارهٔ ۳۹گر هیچ ندیدم من و گر دیدم منشمارهٔ ۴۰دردا که جوانی ز بَرَم دور رسیدشمارهٔ ۴۱شد عقل ز دست و سخت مضطر افتادشمارهٔ ۴۲آن رفت که عیشِ این جهانی خوش بودشمارهٔ ۴۳تا کی به هوس چارهٔ بهبود کنیمشمارهٔ ۴۴دردا که ز خواب بس دل غافل ماشمارهٔ ۴۵افسوس که بی فایده فرسوده شدیمشمارهٔ ۴۶جان را خطرِ روزِ پسین بایددیدشمارهٔ ۴۷تا در بُنِ بحر عشق غرقاب شدیمشمارهٔ ۴۸دردا که ز دُردی جهان مَست شدیمشمارهٔ ۴۹رفتیم و نبود هیچ کس محرم ماشمارهٔ ۵۰ای دل همه را بیازمودیم و شدیمشمارهٔ ۵۱گه دستخوشِ زمانه خواهیم شدنشمارهٔ ۵۲از آز و طمع بیخور و خفتیم همهشمارهٔ ۵۳هرگز ره دین براستی نسپردیمشمارهٔ ۵۴کو تن که ز پای در فتادست امروزشمارهٔ ۵۵از عمر گذشته عبرتی بیش نماندشمارهٔ ۵۶چون رفتن جان پاک آمد در پیششمارهٔ ۵۷دل در سر درد شد به درمان نرسیدشمارهٔ ۵۸هم کار ز دست رفت در بی کاریشمارهٔ ۵۹دردا که دلم را تن بَطّال بکشتشمارهٔ ۶۰افسوس که روزگارم از دست بشدشمارهٔ ۶۱از گلشن دل نصیب من خار رسیدشمارهٔ ۶۲چون لایق گنج نیست ویرانهٔ عمرشمارهٔ ۶۳امروز منم نشسته نه نیست نه هستشمارهٔ ۶۴رفتم که بنای عمر نامحکم بودشمارهٔ ۶۵رفتم خط عشق وبندگی نادیدهشمارهٔ ۶۶کارم ز دل گرم و دم سرد گذشتشمارهٔ ۶۷شد عمر و دل از کرده پشیمان آمدشمارهٔ ۶۸آن شد که دلم را غمِ جانانی بودشمارهٔ ۶۹زین شیوه که ازعمر برآوردم گردشمارهٔ ۷۰تن پست شد از درد اگر پست نبودشمارهٔ ۷۱افسوس که ناچار بمی باید مردشمارهٔ ۷۲دل رفت و ز آتش طرب دود ندیدشمارهٔ ۷۳هان ای دل خسته کاروان میگذردشمارهٔ ۷۴عمری که گذشت زود انگار نبودشمارهٔ ۷۵بنیاد جهان غرور و سوداست همهشمارهٔ ۷۶با این دلِ چون قیر چه خواهی کردنشمارهٔ ۷۷میپنداری که بیخبر بتوان زیست