باب بیست و یكم: در كار با حق گذاشتن و همه از او دیدن
شمارهٔ ۱آنجا که نه جان رسید ونه تن آنجاشمارهٔ ۲می نرهانی مرا ز من، من چکنمشمارهٔ ۳پیوسته دلم به جانت میخواهد جُستشمارهٔ ۴چندانکه مرا میل به رفتن بیش استشمارهٔ ۵راهی به خودم که مینماید آخرشمارهٔ ۶گر تن گویم به خویشتن مینرودشمارهٔ ۷تا چند به پای جان و تن خواهم رفتشمارهٔ ۸از خود نتوان راه معانی کردنشمارهٔ ۹خواهی که ز اضطرار و خواری برهیشمارهٔ ۱۰جان محرم درگاه همی باید بردشمارهٔ ۱۱گر در سفر یگانگی خواهی بودشمارهٔ ۱۲آن را که ز حق روزفزون آید کارشمارهٔ ۱۳در عشق دلی خراب چتواند کردشمارهٔ ۱۴کارتو، نکو، او بتواند کردنشمارهٔ ۱۵عالم چو زکاف و نون توان آوردنشمارهٔ ۱۶ای دوست ز اندوه دل ریش چه سودشمارهٔ ۱۷تقدیر چو سابق است تعلیم چه سودشمارهٔ ۱۸از کارِ قضا در تب و در تفت چه سودشمارهٔ ۱۹گر دوزخی و اگر بهشتی امروزشمارهٔ ۲۰دی حکم حیات با اجل راندهاندشمارهٔ ۲۱هر دل که زحکم رفته فرسوده شودشمارهٔ ۲۲گر مردِ حقی مخالف باطل باششمارهٔ ۲۳تا رخت وجودت به عدم در نکشندشمارهٔ ۲۴آنجا که قرار کار عالم دادندشمارهٔ ۲۵نفست چه کند چو بند نگشایندششمارهٔ ۲۶از هستی خود دمِ تولاّ چه زنیمشمارهٔ ۲۷جانی اگر از حق خبری میداریشمارهٔ ۲۸آنها که به علم و عقل در پیشانندشمارهٔ ۲۹تا چند کنم گناه در گردن خویششمارهٔ ۳۰تا چند روی بیهده از هر سوییشمارهٔ ۳۱بی حکم تو هیچ کار نتواند بودشمارهٔ ۳۲ترسم که چو بیش ازین جهانت ندهند